روابط خاندان باو با سلاجقه و قدرت سیاسی تشیع امامیه در سده های پنج وششم هجری

چهار شنبه, اکتبر 29, 2014 17:45
ارسال شده در قسمت : تاریخ
دیدگاه‌ها خاموش

روابط خاندان باو با سلاجقه و قدرت سیاسی تشیع امامیه در سده های پنج وششم هجری

مصطفی معلمی/دکترای تاریخ و تمدن اسلامی / عضو هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی مازندران

چکیده:

باوندیه خاندانی کهن در مازندران بوده که طی سه دوره، پس ازظهور  اسلام در این سرزمین حکومت کرده اند.دوره دوم حکومت این خاندان (اواخر سده پنجم و اوایل سده ششم هجری) مقارن با افزایش شمار دوازده امامی ها در سراسر ایران به ویژه مازندران بوده است. تشیع دوازده امامی خاندان باو که نمی دانیم دقیقا از چه زمان پدید آمد  موجب شد تااین خاندان نقش مهمی در اعتلای  توان فرهنگی،سیاسی،نظامی و اقتصادی شیعیان دوازده امامی ایفا کند. بررسی نحوه تعامل و ارتباط این خاندان با سلاطین سلجوقی و درک توان  سیاسی،نظامی وفرهنگی باوندیه(اسپهبدیه) و ارتباط آن با رشد اندیشه امامیه وجهه همت این پژوهش است.

واژگان کلیدی:باوندیه،ملوک الجبال،تشیع امامیه،مازندران، سلجوقیان

*****این مقاله در کتاب مجموعه مقالات «تبرستان نامه» در سال1389 از سوی انتشارات رسانش منتشر شده است.استفاده محققان و دانشجویان محترم با ذکر منبع اصلی  بلامانع است. هرگونه استفاده نابجا پیگرد قانونی دارد.

مقدمه:

در برخی کتب کهن  آمده است که شیعه دوازده امامی در میان تمام فرقه های شیعی درقرون پنجم وششم هجری بیشترین پیرو راداشته است.(حمیری،1972م:166- ابن حزم،بی تا:4/138 )همچنین در برخی منابع ذکر شده است که در سده پنجم هجری بسیاری از جمعیت مازندران شیعه دوازده امامی بوده اند (حسینی،بی تا:40) دو سده ی یاد شده مقارن است با حکومت آل باو در نوبت دوم خویش که به ملوک الجبال و اسپهبدان شهرت داشته اند[1].(ابن اسفندیار،1366:بخش دوم19-آملی،1348ش:120؛زامباور،1356ش:286) چنین به نظر می رسد میان افزایش و فزونی شمار دوازده امامی ها و به قدرت رسیدن آل باو رابطه ای مستقیم و معنا دار وجود داشته است.

گرچه هیچ گزارشی درباره نخستین فرد موجه (حاکم ویا غیر حاکم)از خاندان باو که به مذهب دوازده امامی گرویده وجود ندارد(ویا لااقل نگارنده آن را ندیده است) اما با توجه به قرائنی  می توان گفت این خاندان از اوایل قرن پنجم هجری به بعد شیعه دوازده امامی بوده است. [2]

تشیع امامیه در مازندران (سده پنجم و ششم هجری)

شمار دوازده امامی ها در مازندران رشد آهسته ولی پیوسته ای را از سده ی چهارم هجری آغاز کرد که تا سده ی هفتم تداوم یافت. با تکیه بر مستندات تاریخی می توان گفت در طلیعه

سده هشتم هجری قاطبه اهالی مازندران شیعه دوازده امامی بودند. [3] گرچه بحث درباره آغاز ورود اندیشه اثنی عشریة به مازندران مقصود این مقال نیست اما ذکر اجمالی پیشینه آن در مازندران برای ورود به سده پنج و شش هجری ضروریست.

-                       حضور جناب عبدالعظیم حسنی در تبرستان در سده سوم هجری(ابن طباطبا،1968م:157)

-                       وجود شماری از پیروان امام حسن عسکری علیه السلام در استرآباد (امام عسکری(ع)،:10)

-                       احتمال بسیارقوی درباره دوازده امامی بودن ناصرکبیر(د:304ق).(نجاشی،1416ق:57- سیدمرتضی،1417ق:62- خویی،1413ق:6/31 –امین،1403ق:5/181)

-                       دوازده امامی بودن قطعی یکی از فرزندان ناصر کبیر (ابن اسفندیار،1366ش:بخش دوم87- آملی،1348ش:107- مرعشی،1333ش:218)

-                       حضور علمای سادت امامی مذهب در این دیار مثل حسن بن حمزه علوی(د:385ق).(نجاشی،1416ق:64- حلی،1417ق:101)

-                       وجود خاندان جریر(بنوجریر) در مازندران که به تشیع امامی شهره بودند (ابن ابی الحدید،1378ق:2/36) [4]

-                       مکاتبات شیخ مفید با سیدی جلیل القدر از طائفه امامیه در ساری و نوشتن کتاب المسائل السرویةدر پاسخ به سید مذکور.(1414ق:75)

-                       پاسخ به سوالات شیعیان در قالب رساله ای با عنوان المسائل المازندرانیة از سوی شیخ مفید.(همان)

-                       پاسخ به سوالات شیعیان باز هم در قالب رساله ای با عنوان المسائل الطبریة از سوی سید مرتضی.(1405ق:1/133)

-                       وجود خاندان شهرآشوب سروی در مازندران[5]

-                       وجود شاعری معروف به نام ابو العلای سروی در مازندران که به تشیع دوازده امامی شهره بوده است.(ابن شهرآشوب،1376ق:2/231- ابن اسفندیار،1366ش:بخش اول 130- امین ،1403ق:1/173)

همه آنچه ذکر شد نشان دهنده زمان و چگونگی ورود اندیشه امامیه در مازندران (طبرستان) است.

همان گونه که اشاره رفت این مقال به دنبال کاوش در سرچشمه های پیدایش اندیشه امامیه در مازندران نیست اما از آن جا که در سده های پنجم و به ویژه ششم هجری شاهدحضور پر توان امامی مذهبان در حوادث ایران هستیم ذکر مقدمه فوق ضروری بوده است.

در آغاز سده ی پنجم هجری سه خاندان بزرگ در مازندران داعیه دار حکومت بر آن بوده اند. باقیمانده آل بویه که رمقی در او نمانده وتاب رویارویی با آل زیار را از دست داده و باوندیه که با وجود خویشاوندی با آل زیار ولی به جهت اختلاف مذاهب و نیز رقابت بر سر مازندران  به کوهستان پناه برده و فاقد توان لازم برای مقابله با زیاریان بوده است وزیاریان که غزنویان آنان را تابع و خراجگزار خویش کردند و سلاجقه به کلی ولایت را ازایشان گرفتند  وکارگزاران جدیدی را در مازندران گماشتند[6].(ابن اثیر،1399ق:9/428-508)در این میان باوندیه که مقر اصلی حکومت و زندگی آنان کوهستان شهریار کوه بود به هنگام احساس خطر به کوهستان پناه می بردند و از این طریق بود که از استیصال کامل در امان ماندند[7].

وضعیت دوازده امامی ها

ازاوایل سده ی پنجم هجری شمار شیعیان امامیه در مازندران رو به فزونی گرفت و در طلیعه سده ی ششم یک قدرت جدید سیاسی، اجتماعی ونظامی با محوریت آل باوند( امامی مذهب) پدیدآمد.

فعالیت های تبلیغی علمای امامیه در شهر های مختلف مازندران موجب گرایش مردم به اندیشه امامیه گردید. گزارش های متعددی در دست داریم که نشان می دهد دانشمندان امامی مذهب در آمل ،ساریة،استرآباد،ارم ودیگر مناطق مازندران مجالس حدیث ،وعظ و مناظره برگزار می کرده اند[8]. ابن اسفندیار درباره یکی از رجال مازندران آورده است:«سید زاهد عالم متقی شرف الدین که مرقد او به مدرسه امام خطیب مقابل مشهد سر سه راه است اظهار مذهب امامیه و بطلان مذهب زیدیه از شرف الدین قدرت گرفت در آن حدود والله اعلم».(1366:بخش اول106)

تشیع باوندیه

به درستی روشن نیست مذهب تشیع اثنی عشریة در چه زمانی و چگونه در میان باوندیه راه یافت .اما همانگونه که اشاره رفت با توجه به  قرائنی می توان دریافت که زمان آن نیمه نخست سده ی پنجم هجری بوده است[9].باوندیه در شهر ارم در منطقه کوهستانی شهریارکوه می زیستند. در منابع هر جا سخن از این شهر به میان آمده ویژگی بارز آن را تشیع تمام اهالی آن ذکر کرده اند.(حموی،1399ق:1/157-رازی،1331ش:172) پس از زوال زیاریان وغزنویان و روی کار آمدن سلاجقه دوران تازه ای برای مازندران رقم خورد. طغرل سلجوقی نواحی دشت مازندران را مورد تاخت وتاز قرار داد اما از نفوذ به مناطق کوهستانی باز ماند.او نائبی از جانب خویش در مازندران گماشت و تنها به اخذ خراج از این منطقه بسنده کرد و رو به سوی مناطق غربی ایران نهاد[10].خروج طغرل از مازندران و ضعف گماشته او موجب شد عده ای از ترکان غز به مناطق مختلفی از مازندران هجوم آورده وبه چپاول و کشتار مشغول شوند. درگیریهای عراق بویژه بغداد مجالی برای طغرل باقی نگذاشت تا به اوضاع آشفته مازندران سر و سامان دهد[11].خلاء قدرت سیاسی حاکم در مازندران فرصتی مناسب برای ظهور مجدد باوندیه پدید آورد.

متاسفانه تواریخ محلی مازندران درباره حوادث نیمه دوم سده پنجم  اطلاعات اندکی  به ثبت رسانده اند[12]. نخستین مواجهه باوندیه با سلاجقه که اخبار آن را ابن اسفندیار حفظ کرده به دوره درگیری میان برکیارق و محمد پسران ملکشاه سلجوقی بر می گردد.

پس از مرگ ملکشاه سلجوقی میان برکیارق ولی عهد و برادرش محمد نزاع در گرفت. این دو برادر از سال 492 تا سال498 هجری پنج بار برابر یکدیگر مصاف دادند تا اینکه برکیارق بر اثر بیماری درگذشت و سلطنت به دست محمد افتاد.(ابن اثیر،1399ق:10/70-359) در این سالها حسام الدوله شهریار بن قارن از برکیارق حمایت می کرد[13].

سلطان محمد پس از به قدرت رسیدن به فکر سلطه بر مازندران و گوشمالی دادن اسپهبد حسام الدوله افتاد.مطابق عادت مألوف سلاطین، پیغام تندی به او فرستاد که:«باید پیش خدمت ما آیی که اگر تقاعد و تخلفی روا داری ولایت از تو باز ستانم».اسپهبد از این پیغام برآشفت و در پاسخ گفت:«ولایت اینجا نهاده است هر که را خواهد بگوید تا بفرستد،مرا رغبت خدمت او نیست».(ابن اسفندیار،1366ش:بخش دوم33)پاسخ صریح و تند اسپهبد از یک سو نشان می دهد او به خوبی از ضعف سلاجقه آگاه بوده و از سوی دیگر گویای برخورداری حسام الدوله از پشتوانه قوی مردمی بوده است.

نخستین نبرد سلاجقه با باوندیه

سلطان محمد سلجوقی  تهدید خویش را عملی ساخت. سپاهی پنج هزار نفری را به فرماندهی سنقر بخاری به مازندران گسیل داشت.امرای سلجوقی به مناطقی از مازندران که امید کمک از آنان می رفت نامه نوشتند واز مردم  خواستند تا سپاه سلجوقی را یاری کنند.سنقر از راه لارجان به آمل رسید . اهل سنت آمل نزد سنقر آمده وگفتند:«ما به ساری می آییم تا رافضیان را کشیم».(همان)

اسپهبد در آرم منزل داشت.برابر روایت ابن اسفندیار امیر مهدی لفور باتفاق امراء و سرشناسان شهریار کوه نزد اسپهبد در آرم اجتماع کردند. باتفاق تصمیم گرفتند تا با سنقر بیرون شهر ساری مصاف دهند.(همان) در این مصاف سپاه سنقر در عین حالیکه از نیرو های محلی نیز بهره می برد شکست سختی خورد.نخستین رویارویی سلجوقیان با باوندیه با تلخکامی برای آنان خاتمه یافت.

سنقر نزد سلطان محمد بازگشت و گفت:«بترکتاز و حشم ما بدان ولایت هیچ بدست نداریم الا بلطف و ساختگی».(همو،34)منابع تاریخی که به اخبار سلاجقه پرداخته اند به این مواجهه و شکست هیچ اشاره ای نکرده اند.  از آنچه که در منابع اخبار سلاجقه آمده چنین برمی آید که سلطان محمد تعصب بسیار بر ضد شیعیان امامی مذهب داشته است.(حسینی صدرالدین،1406ق:172)

واکنش سلاجقه به این شکست

سلطان محمد سلجوقی با دریافت خبر هزیمت سپاهش در مصاف با باوندیه پیغام دومی برای اسپهبد فرستاد. او مدعی شد:«ما سنقر بخاری را نفرمودیم که با تو مصاف دهد».(ابن اسفندیار،1366ش:بخش دوم34)در این پیام سلطان از حسام الدوله درخواست نمود تا یکی از پسرانش را نزد سلطان بفرستد.حسام الدوله موضوع را با پسرانش در میان نهاد. از میان پسران علاءالدوله علی پذیرفت که نزد سلطان شود. حسام الدوله سپاهی سه هزار نفری فراهم نمود و به همراه پسر نزد سلطان روانه ساخت. نکته مهم در این ماجرا آن است که حسام الدوله «سیدی مصلح و با دیانت منتهی نام از فرزندان امیرالمومنین علیه السلام باتابکی او پدید کرد».(همو،35)علاءالدوله در اصفهان با سلطان محمد دیدار کرد. امرای دولت سلجوقی اسپهبد علی را بر آن داشتند تا با سلطان خویشی کند،ولی اوچنین کاری را  برای خویش مصلحت ندید بلکه برادربزرگتر خود نجم الدوله را پیشنهاد کرد. عقد ازدواج میان نجم الدوله و سلقم خاتون دختر ملکشاه سلجوقی خوانده شد و اسپهبد علی به مازندران بازگشت[14]. این ازدواج دومین پیروزی برای باوندیه به شمار است چراکه در عرف مناسبات سیاسی چنین ازدواج هایی میان دو رقیب هم تراز منعقد می شده است . پیش از این سلاجقه افتخار می کردند که خلیفه عباسی القائم بأمر الله با آنان خویشی کرده است[15].

اختلاف میان نجم الدوله و علاءالدوله و فرصت طلبی سلاجقه

پس از باز گشت علاءالدوله از اصفهان بنا به دلایلی که در تواریخ به صراحت بیان نشده است کدورتی میان دو برادر  پدید آمد. علاء الدوله به خواست پدرش حسام الدوله نزد برادر رفت ولی نجم الدوله او را به حضور نپذیرفت.حسام الدوله برای دلجویی از قارن قلعه کوزا را به او داد. از آنجا که این قلعه از پیش برای علاءالدوله بود این کار تیرگی رابطه میان دو برادر را بیشتر کرد.علاءالدوله با حالت قهر به ملک مادری خویش در ده میرونه آباد رفت. نجم الدوله فرصت را مناسب دید تا دست پدر را از اداره امور کوتاه کند. حسام الدوله از نا مهربانی های پسر یکبار به آمل و بار دیگر به هوسم پناه برد.(همو36-37)

در این میان سلطان محمد سلجوقی پسری به نام احمد داشت که اتابکی او را به سنقر کوچک داده بود. شحنگی آمل و اطراف به دست  این اتابک بود.اتابک نائبی را جهت به دست گرفتن امور ونیز استحصال درآمدها به آمل روانه ساخت. نجم الدوله قارن مانع ورود نائب به آمل شد. در چنین شرایطی اتابک دشمنی دو برادر را مغتنم شمرده و در پی آن شد تا علاءالدوله علی را به این سلطان زاده نزدیک کند و با دادن سپاهی به او ،دو برادر را بر ضد یکدیگر وارد جنگ سازد. حسام الدوله  از اخبار وقایع مطلع شد و بلا فاصله  لشکر شهریار کوه را آماده ساخت و به پسرش علاءالدوله پیام داد :«اگر بخصومت برادر آمدی هنوز من زنده ام و ولایت مراست،اگر مصاف خواهی داد آمدم تا چه می کنی».(همو38)با این تدبیر از یک جنگ که در هرصورت به نفع سلاجقه و به ضرر باوندیه بود جلوگیری شد.

مرگ سلطان زاده سلجوقی و کشمکش تازه نجم الدوله و علاءالدوله

احمد پسر سلطان محمد از دنیا رفت و اسپهبد علی متحیر شد که اکنون چه سازد.نجم الدوله  شکایت از برادر را نزد سلطان محمدبرد. .سلطان پذیرفت تا میان دو برادر میانجی شود. علاءالدوله می دانست نجم الدوله برادر بزرگتر و خویشاوند سلطان است پس حکم هرچه باشد یقینا به نفع او نخواهد بود، از این رو به سلطان سنجر پناهنده شد واز رفتن به نزد سلطان محمد سر باز زد.(همو،39) هنگامی که اسپهبد علی نزد سنجر بود حسام الدوله شهریار درگذشت و حکومت به نام نجم الدوله شد. علاءالدوله همچنان نزد سنجر ماند تا این که برادرش قارن نیز از دنیا رفت. رستم بن قارن ملقب به فخر الملوک به جای پدر نشست.

از آنجا که تند خویی نجم الدوله موجب نارضایتی بسیاری از خواص و نیز توده مردم شده بود از این رو پس از او حکومت پسرش از سوی خاندان ونیز سران دچار چالش گردید. عده ای به علاءالدوله پیام رسانیدند که مردم هوای ترا بر سر دارند باید که به مازندران آیی. اسپهبد از سلطان سنجر اجازه بازگشت به مازندران خواست ولی سنجر به بهانه بیماری او را نزد خویش نگاه داشت.(همو،42)

ناآرامی هایی در مازندران روی داد که فخر الملوک آن را از ناحیه عموی خویش علاءالدوله می دانست،ازاین رو به سلطان محمد نامه نوشت واز عموی خویش شکایت نمود.سلطان از هر دو درخواست نمود  به اصفهان آمده تا حکومت را میانشان تقسیم کند. علاءالدوله  پذیرفت ولی فخر الملوک تعلل نمود. سلطان حق به جانب علاءالدوله داد . فخر الملوک از تعلل خویش پشیمان شد و درخواست کرد تا بار دیگر به همراه عمویش نزد سلطان رود.(همو،44)

توطئه برای براندازی باوندیه

فخر الملوک به اصفهان رفت تا نزاع خویش را با علاءالدوله پایان دهد. فخرالملوک در همان روز هایی که در اصفهان بود بیمار شد و بر اثر همان بیماری از دنیا رفت. گرچه ابن اسفندیار سلقم خاتون را متهم به دست داشتن در مرگ وی می کند اما حوادث پس از مرگ فخر الملوک نشان می دهد که اگر مرگ او دسیسه بود نمی توان کسی جز سلطان محمد سلجوقی و اطرافیانش را متهم دانست[16].

سلطان محمد پس از مرگ فخر الملوک تمام اموال او را که به همراه داشت به بهانه کابین سلقم خاتون مصادره کرد. آنگاه از خروج علاءالدوله از اصفهان جلوگیری کرد.

سپس با معاونت ومعاضدت برخی از مخالفان علاءالدوله تلاش کرد تا مازندران را به دست گیرد. یکی از سرداران سلجوقی به نام یرغش ارغونی در گیر و دار تلاش سلطان برای سلطه بر مازندران به او گفت:«اگر ترا ولایت طبرستان می باید علاءالدوله را بند باید نهاد و محبوس باید کرد تا من بشوم و آن ولایت بستانم»(همو46)حذف سران باوندیه سیاستی بود که در دستور کار سلاجقه قرار داشت و این امر از تلاش پی در پی آنان در یافتن سلطه بر مازندران به روشنی پیداست.

سلطان پیشنهاد این سردار را پذیرفت و به او فرمان داد تا به مازندران رود. ولی یرغش به مرگ ناگهانی از دنیا رفت. پس از مدتی سلطان محمد نیز از دنیا رفت. با مرگ او وضعیت جدیدی برای علاءالدوله پدید آمد. سلطان محمود سلجوقی به جای پدر بر تخت سلطنت نشست.او علاءالدوله را از بند رها ساخت و سلقم خاتون را به عقد وی درآورد و راهی مازندران ساخت[17].(همو47)

رقابت سنجر ومحمود بر سر گرگان

سلطان سنجر که خراسان را در اختیار داشت میل دسترسی به گرگان و مازندران در سر می پروراند.یکی از فرماندهان خویش به نام أنر را به گرگان فرستاد تا آن را به جهت خویش به دست گیرد.از این سوی سلطان محمود حاجب علی بن عمر را به مقابله با أنر گسیل داشت. محمود از اسپهبد علی استمداد طلبید ،اسپهبد برادرزاده خویش را فرستاد. أنر با شنیدن خبر گسیل سپاه پا به فرار نهاد و حاجب علی بار بی تکلف عزم بازگشت نمود.

حاجب علی بار که ساز و برگ جنگ داشت به فکر افتاد تا با فریفتن فرامرز برادرزاده اسپهبد علی و نیز درخواست کمک از جانب سلطان محمود مبنی بر گسیل بهرام دیگر برادرزاده اسپهبد از جانب دماوند بر علاءالدوله حمله برد و حکومت مازندران از دست او بگیرد. این تلاش حاجب علی بار در اثر پشتیبانی همه جانبه مردم و خواص مازندران از علاءالدوله با شکست مواجه شد[18].(همو،51-52؛ابن اثیر،1399ق:550)

جنگ میان سنجر ومحمود و موضع اسپهبد علی

رقابت میان سنجر و محمود به جنگ کشیده شد. حاجب علی بار و ابوالقاسم درگزینی در صدد بودند تا سنجر را نابود کنند. سنجر برای مقابله با سلطان محمود به سپاه نیاز داشت.از این رو به اسپهبد علی پیام داد تا با سپاهش او را یاری دهد. اسپهبد تعلل ورزید ولی سلطان سنجر در مصاف با محمود پیروز میدان شد. سنجر بعد از این پیروزی مازندران،طبرستان،قومس،دامغان،ری و دماوند را به قلمرو خویش منضم نمود. در پی این انضمام ،سنجر سرداری به نام أرغش را برای به دست گرفتن طبرستان فرستاد. مقاومت اسپهبد علی موجب شد تا أرغش کاری از پیش نبرد.علی شوذیل نامی در پاسخ به أرغش که پرسیده بود آیا به شهریار کوه توانم شد؟گفت:«هرزه خویشتن را خلاقت ندهد که تو بااصفهبدهیچ به دست نیاری!»[19].(همو،64؛عمادکاتب،1425ق:266؛حسینی صدرالدین،1406ق:180)

تلاش مجدد سنجر برای تسخیر مازندران

سنجر در یک اقدام دیگر جهت سلطه بر مازندران،شحنگی ری و آمل را به جاولی جاندار سپرد. کارگزاران جاولی از حدود آمل تجاوز کردند و قلعه ای را در سواته کوه(سوادکوه) به تصرف درآوردند. اسپهبد به جاولی پیام داد که قلعه را رها کنند؛اما او مماطله می کرد. اسپهبد نائب جاولی را از آمل اخراج کرد. جاولی به سنجر متوسل شد و با سپاهی بزرگ به مصاف اسپهبد آمد.پس از درگیریهای متعدد و خونین سپاه جاولی عاجز شد. صاعقه،باران و برف و شبیخون های مکرر مازندرانی ها به سپاه جاولی وی را مجبور به تسلیم کرد. اسپهبد او را در آرم چندی مهمان کرد و پس از تجدید نیرو سرشکسته نزد سنجر بازگشت.(ابن اسفندیار،1366ش:بخش دوم65-67)

اصرار سنجر بر فتح طبرستان

پس از آن که رستم ملقب به شاه غازی ولی عهد اسپهبد علی از سوی حشیشیه[20] (فداییان اسماعیلی)ترور شد ،سلطان سنجر فرصت دیگر یافت تا به فتح مازندران دست یازد. این بار برادرزاده خویش سلطان مسعود بن محمد را به مصاف اسپهبد علی فرستاد. در این مصاف علاوه بر مردم مازندران ،دیلمیان نیز به کمک اسپهبد آمدند. شاه غازی نیز بهبود یافت و به سپاه پدر پیوست. سپاه سلجوقی با همه سردارانش شکست را پذیرا شد و سرافکنده نزد سنجر بازگشت.(همو،70)

میل جنون انگیز برای تسخیر مازندران

سلطان سنجر با دریافت خبر شکست مسعود بسیار غمگین شد . پیوسته در این اندیشه بود چه کسی را برای مصاف با اسپهبد علی گسیل کند.أرغش بار دیگر داوطلب شد. سنجر گفت:«یک نوبت بشدی هیچ نکردی!».أرغش پاسخ داد:«غرض بنده این است تا عذر آن بخواهم».أرغش این زمان از سوی سنجر والی دامغان بود. به اسپهبد پیام داد . اسپهبد با خنده گفت:این ترک أحمق است او را جواب نمی باید گفت، من همان علی ام و او أرغش تا خود چه می کند!».(همان)أرغش به استرآباد رفت و هشت ماه قلعه روهین را محاصره کرد ولی کاری از پیش نبرد. در این میان اتفاق تازه ای روی داد که موجب شد سنجر أرغش را فرا خواند.

مصاف سلطان سنجر با قراجه ساقی و استمداد از اسپهبد علی سنجر با خبر شد که ملک مسعود به کمک قراچه ساقی،اتابک سلجوق شاه،قصد سلطنت دارد [21].سلطان طغرل که ولایت فارس را در اختیار داشت و پس از وفات برادرش محمود از سوی سنجر جانشین او قرار داده شده بود توان مقابله با مسعود را نداشت. سنجر برای مقابله با قراجه که جنگاوری متهور بود نیاز به نیروی بسیار پیدا کرد[22]. خوارزمشاه آتسز،امیر قماج و سلطان طغرل همگی در رکاب سنجر در آمدند.در این میان سنجر به اسپهبد علی نوشت که به مدد بیاید. اسپهبد خود را معاف داشت ولی دو فرزند خویش را نامزد کرد. سنجر دوباره نوشت که اگر فرزند می فرستی رستم را گسیل کن. منابع تاریخ سلاجقه به حضور اسپهبد رستم در مصاف با قراجه اشاره نکردند[23].

در مصاف با قراجه رستم شاه غازی دلاوری ها نمود و یکی از سربازان مازندرانی اسپهبد، قراجه را اسیر کرد. اسپهبد در این پیکار زخمی خطرناک برداشت اما با وجود زخم همچنان می جنگید. ابن اثیر درباره این پیکار آورده است:«و وقعت الحرب و قامت علی ساق وکان یوما مشهودا»[24].(1399ق:667)اما همانگونه که اشاره رفت تاریخ نویسان سلجوقی هیچ نامی از رستم شاه غازی و دلاوریهای وی و مردانش نبرده اند.

وفات سلقم خاتون و جنجال سنجر بر سر کابین وترکه

چشمداشت سلاجقه به ثروت های مازندران سنجر را بر آن داشت تا پس از وفات خواهرش سلقم خا تون کابین و ما ترک او را از اسپهبد طلب کند.به اسپهبد نامه نوشت و درخواست خویش را رسما به او رسانید.اسپهبد پاسخ گفت که از ترکه او چیزی نمانده است.سنجر گستاخانه غلامان خویش را به سرای خاتون فرستاد تا اموال برگیرند.اسپهبد مانع شد.سنجر ناچار به گفتگو شد.سرانجام تصمیم برآن شد تا سهم خویشان نسبی خاتون از کابین وی از اسپهبد خریداری شود چراکه بخشی از آن ملک غیرمنقول بوده است[25].(ابن اسفندیار،1366ش:بخش دوم74)

طرح حمله مجدد به مازندران

سلطان سنجر دمی از هوای سلطه بر مازندران نیارست.او در اقدامی تازه امیر عباس والی ری را به همراه سپاهی بزرگ سوی مازندران روانه ساخت. عباس پیام های تندی از جانب سنجر سوی اسپهبد فرستاد. اسپهبد نیز استوار پاسخ داد:«چون تو امیر و از تو بزرگتر بسیار آمدند ،پیش من ترا این شمشیر پیش رود ،تا خود چه میکنی!»[26].

عباس نیز چون دیگر فرماندهان سلجوقی کاری از پیش نبرد. این بار  حتی به یکی از بزرگان شیعه متوسل شدند تا اسپهبد به خواست آنان تن در دهد ولی اسپهبد نپذیرفت[27]. امیر عباس ناچار تسلیم شد و پس از چند روز استراحت  مانند سایر سرداران سلجوقی ناکام بازگشت.

وفات اسپهبد علی و تحریکات جدید سنجر

اسپهبد علی  پسر ارشد خویش رستم را ولی عهد کرده بود. فرزند دیگر او به نام مردآویج ملقب به تاج الملوک بر برادر رشک می برد و خود طمع در ولایت عهدی داشت. با وجود رستم او جایی برای خویش نمی دید از این رو به سلطان سنجر پناه برد تا شاید روزی پس از مرگ پدر به کمک او به قدرت رسد.حال پس از مرگ پدر ،قاصد نزد سنجر فرستاد که من به امید چنین روزی به درگاه تو آمده بودم.سنجر نیز سپاهی به سرداری قشتمر همراه او ساخت تا ولایت را میان دو برادر قسمت کند. شاه غازی رستم در پاسخ فرستادگان سنجر گفت:«اگر مردآویج برادر من بودی خود نان از من گرفتی و خدمت من کردی چون خدمت سلطان کند نان آنجا باید گرفت».(همو،81)

اما در این نوبت مردم و امرای مازندران جانب تاج الملوک را گرفتند. شاه غازی به قلعه دارا پناه برد. هشت ماه مردآویج تلاش کرد تا اوضاع  مازندران را سامان دهد ولی موفق نشد. کم کم مردم دست از حمایت تاج الملوک برداشتند و پنهانی نزد شاه غازی فرستادند که اشتباه کردیم. قشتمر از مازندران بیرون رفت و شاه غازی از قلعه دارا پایین آمدو حکومت را به دست گرفت.(همو،83)

درخواست جدید سلطان سنجر از اسپهبد رستم

تاج الملوک پس از شکست در مازندران بار دیگر نزد سنجر بازگشت. گویا به تحریک او سنجر از شاه غازی درخواست کرد تا ولی عهد خویش گردبازو را به مرو نزد او فرستد.اسپهبد نیز پذیرفت و گرد بازو را به مرو فرستاد. روزی در حمام سرخس ملحدی اسماعیلی مذهب کارد بر گردبازو زد و او را کشت[28]. پس از این واقعه پیوسته شاه غازی سنجر را ملحد خوانده و او را به دست داشتن در قتل پسر خویش متهم می کرد. گرچه بعید نیست که این ادعا حظی از حقیقت داشته باشد چراکه در منابع آمده است سلطان سنجر از خوف فداییان اسماعیلی با آنان مصالحه می کرد[29].

حمله غزها به خراسان و اسارت سنجر

بیداد و ستم کارگزاران سلطان سنجر نسبت به غزها موجب شد تا آنان به خراسان حمله برند[30].(عمادکاتب،1425ق:369) سنجر برای مقابله با غزها سپاهی آراست ولی در مصاف شکست خورد و به اسارت غزها درآمد.

طوطی بیک و قرقود از سران غز نزد اسپهبد رستم بن علی پیغام فرستادند که سنجر دشمن تو بود ما او را گرفتیم پس با ما همراهی کن تا جمله عراق بر دست گیریم.(ابن اسفندیار،1366:بخش دوم 94)

پیش از این خوارزمشاه آتسز نامه ای برای شاه غازی فرستاده بود و در آن از وی برای نجات سنجر از دست غزها یاری طلبیده بود.از این رو شاه غازی به غزها پاسخ منفی داد.

شاه غازی لشکر فراهم نمود و به اتفاق یتاق و کبود جامه به مصاف غزها رفت. در بین راه خبر مرگ آتسز رسید. سپاهیان رستم خواستند او را از ادامه راه باز دارند ولی او نپذیرفت. غزها نیز در آغاز از مواجهه با اسپهبد امتناع کردند و تقاضای مصالحه نمودند.اما اسپهبد به خیال غزا کوتاه نیامد. مصاف داد. یتاق و کبود جامه وی را رها ساختند و غزها به جان کوشیدند تا اسپهبد شکست سختی خورد[31].

آنچه تا کنون بیان شد مهمترین وقایعی بود که در تاریخ روابط باوندیه و سلجوقیان رخ داده بود.اما سوال اصلی درباره این رخدادها این است که چرا سلجوقیان آن همه  تلاش کردند تا بر مازندران سلطه یابند؟،چه عامل و یا عواملی موجب ناکامی آنان در رسیدن به این هدف بزرگ شده بود؟

از آنجا که حکومت باوندیه از لحاظ ساختار ایدئولوژیک حکومتی شیعی امامی مذهب نیمه مستقل[32] بود پس به طور طبیعی برای دستگاه خلافت خاری در چشم و استخوانی در گلو به شمار می رفت.سابقه اندیشه و حکومت شیعی در این منطقه به چند قرن قبل باز می گشت و دستگاه خلافت نیز سوابق بسیاری در سرکوب این اندیشه در این ناحیه از خود بر جای گذاشته بود. حکومت تازه بنیاد باوندیه نیز از این قاعده(سرکوب و قلع و قمع) مستثنی نبود. هر حکومت شیعی که در قلمرو خلافت عباسی پدید می آمد با واکنش شدید عباسیان روبه رو می شد.

شیوه واکنش و مبارزه دستگاه خلافت در برابر این حکومت ها یکسان نبوده است.گاهی رهبر حکومت را به شیوه های گونه گون نابود می کردند[33]. در مواردی از بغداد سپاه برای سرکوب گسیل می شد[34]. در مواردی جنگ روانی و تئوریک به راه می انداختند[35]. گاهی نیز گروه های محلی را برای سرکوب بر می انگیختند[36]. در مواردی هم یک نیروی برتر ولی وفادار به دستگاه خلافت را مشروعیت می دادند به شرط آن که فلان حکومت شیعی و یا نامطلوب را سرکوب کند[37].

بنا به روایت تواریخ محلی طبرستان و مازندران ،طغرل اول سلجوقی به مناطق کوهستانی تحت سیطره باوندیه و دیگر حکام محلی طبرستان متعرض نشد و تنها به أخذ خراج و گماردن نائب بسنده کرد. این امر از صعوبت لشکرکشی در طبرستان ناشی می شده است. همین امر نقطه قوت باوندیه در مواجهه با دشمنان به شمار می رفته است. تا آنجا که تواریخ دودمانی ،عمومی و محلی  نشان می دهد از سلطان محمد سلجوقی گرفته تا سلطان سنجر هریک به شیوه های گونه گون در پی براندازی حکومت باوندیه بودند.

در آغاز نابودی کامل باوندیه در دستور کار ایشان قرار داشت. وقتی موفق به چنین کاری نشدند به سیاست تفرقه در میان خاندان باو روی آوردند.

سلاجقه به این نتیجه رسیدند که اگر نمی توانند باوندیه را به طور کامل از بین ببرند لاأقل حکومتی دست نشانده از میان خود باوندیه را بر سر کار بیاورند. در راستای اجرای این سیاست برخی از سرداران جوان باوندیه را مورد حمایت قرار دادند و آنان را برضد خاندان تحریک کردند ولی این سیاست هم در مجموع با شکست مواجه شد.

سلجوقیان در صورت نابودی باوندیه و در دست گرفتن حکومت مازندران سه هدف عمده را تامین می کردند:

1- به دست آوردن خشنودی دستگاه خلافت عباسی

2-کسب وجهه نزد جمهور أهل سنت که اکثریت جامعه اسلامی را تشکیل می دادند

3- دسترسی مستقیم به اموال و خزائن مازندران و طبرستان که این آخرین به مراتب برای آنان دلپذیرتر بوده است.

سلجوقیان هرگز به اهداف یاد شده دست پیدا نکردند.بازتاب شکست های سلاجقه و تبعا دستگاه خلافت در برابر باوندیه که مبلغ تشیع امامیه بودند به گونه های مختلف در جامعه اسلامی آن دوران آشکار شد.حملات لفظی در قالب های مختلف برضد دوازده امامی ها شدت هرچه بیشتر گرفت.

نویسنده ای ناشناس درست در میانه سده ششم جزوه ای در رد تشیع اثنی عشریه به نام بعض فضائح الروافض نگاشته است.(رازی،1331ش:1)صاحب کتاب راحةالصدور به شدت شاه رافضی مذهب مازندران را به باد نفرین می گیرد.(راوندی،1333ش:341)نویسنده ای در کتابش نگاشت که روافض پس از مرگ مسخ می شوند.(مقدسی،بی تا:17) عماد وزان به کوتوال قلعه طبرک می گوید که قلعه به رافضی می دهی!(ابن اسفندیار،1366ش:بخش دوم155) وقتی به طور غیر منتظره از شاه مازندران نامه ای به خلیفه عباسی فرستاده شد،ذهبی با تعجب این خبر را نقل کرده و نوشته است:«قدم رسول ملک مازندران فتلقی و أکرم ولم یکن لمرسله عادة بمراسلة الدیوان بل الله هداه من غی هواه»[38].(ذهبی،1407ق:45/49)

زمانی دیگر هنگامی که موید آیبه، شاه مازندران را شکست می دهد خلعت دریافت می کند.(همو،38/37؛ابن اثیر،1399ق:11/292) بسیاری از حملات تند در قالب کتاب،جزوه ،داستان،خطابه و شعر برضد دوازده امامی ها در سده پنجم و بویژه ششم صورت پذیرفته است که می توان یکی از مهمترین عوامل چنین حملاتی را شکل گیری همین حکومت امامی مذهب باوندیه و تلاش این حکومت در گسترش اندیشه اثنی عشریه  دانست.نمونه هایی از اقدامات باوندیه در جهت گسترش تشیع امامیه  در اینجا ذکر می شود تا میزان تاثیر گذاری آنان هویدا گردد:

1- تأسیس مدرسه ای در شهر ری در محله زامهران(ابن اسفندیار،1366ش:بخش دوم91)

2- درخواست از شیخ سدید الدین محمود حمصی فقیه و متکلم امامی مذهب جهت تدریس در مدرسه مذکور(همان)

3- ارتباط با علمای طراز اول امامی مذ هب نظیر علامه طبرسی صاحب مجمع البیان و إعلام الوری بأعلام الهدی و سید بهاءالدین حسن بن مهدی مامطیری(همو،102-103؛طبرسی،1416ق:1/37)

4- حمایت مالی از علمای امامی مذهب نظیر رکن الدین لاهیجانی،سید عزالدین یحیی نقیب آمل و ری،ابوالفضل راوندی و افضل الدین ماهبادی(ابن اسفندیار،1366ش:بخش دوم119)

5- آبادانی مشاهد أئمه إثنی عشریة(همو،بخش اول120)

6- مبسوط الید نمودن عالم برجسته امامی مذهب سید مرتضی نقیب النقباء ابوالفضل محمد بن علی جهت دخالت در امور.(همو،بخش دوم98-ابن بابویه،1366ش:100)

7- مخالفت با اندیشه های تندروانه شیعی (غلو و سب و لعن صحابه)[39]

8- ترویج تشیع اعتدالی در مازندران[40]

9- بزرگداشت علمای امامیه و ساخت مقابر جهت آنان(ابن اسفندیار،1366:بخش دوم102-103)

10- مبارزه با اسماعیلیان ملحد و قلع وقمع آنان(همو،87-رازی،1331ش:504و600)

نتیجه:

تشیع دوازده امامی در سده های پنج وشش هجری با حرکتی آهسته ولی پیوسته در مناطق مرکزی مازندران یعنی حد فاصل میان آمل تا استرآباد گسترش پیدا کرد. نقش اصلی در گسترش مذهب یاد شده بر عهده علما و امرای امامی مذهب بوده است. شاهان باوندی مازندران با تکیه بر اندیشه امامیه و برخورداری از حمایت مردم و نیز علما حکومتی شیعی دوازده امامی در این ناحیه ایجاد کردند که تا یک قرن تداوم یافت. استقامت باوندیه و پافشاری بر عقاید امامیه موجب تبدیل اندیشه اثنی عشریه به یک قدرت سیاسی تاثیر گذار در ایران گردید.

دستگاه خلافت عباسی با مباشرت سلاجقه در صدد نابودی این حکومت برآمد ولی پشتیبانی مردم و علما ازاین حکومت موجب پایداری آن شد. سلجوقیان چه در دوران اقتدار و چه پس از آن موفق به تسخیر کامل این سرزمین و نابودی حکومت باوندیه نشدند.

کتابنامه

الف)فارسی

1)آملی،اولیاءالله.1348.تاریخ رویان.تصحیح وتحشیه منوچهر ستوده.تهران.انتشارات بنیاد فرهنگ ایران

2)ابن اسفندیار،بهاءالدین محمدبن حسن.1366.تاریخ طبرستان.تصحیح عباس اقبال.تهران.انتشارات کلاله خاور

3)باسورث،کلیفورد ادموند.1362.تاریخ غزنویان.ترجمه حسن انوشه.تهران.انتشارات امیرکبیر

4)بیانی،شیرین.1379.مغولان وحکومت ایلخانی درایران.تهران.انتشارات سمت

5)بیهقی،ابوالفضل محمدبن حسین.بی تا.تاریخ مسعودی.تصحیح سعیدنفیسی .تهران.انتشارات کتابخانه سنایی

6) حسینی،ابوالمعالی محمدالعلوی.بی تا.بیان الادیان.تصحیح عباس اقبال.تهران.انتشارات ابن سینا

7)رازپوش،شهناز.1373.«باوندیان».دانشنامه جهان اسلام.تهران.بنیاد دایره المعارف اسلامی

8)رازی،عبدالجلیل.1331ش.النقص.تحقیق سیدجلال الدین حسینی أرموی.تهران.چاپخانه سپهر

9)راوندی،محمدبن علی بن سلیمان. 1333ش.راحه الصدور وآیه السرور.تصحیح عباس اقبال.تهران.کتابفروشی تایید اصفهان

10)زامباور،ادواردفن.1356.نسب نامه خلفاء وشهریاران. ترجمه محمدجواد مشکور.تهران.کتابفروشی خیام

11)طبرسی،عمادالدین.بی تا.کامل بهایی.تهران.کتابخانه مصطفوی

12)ستوده،منوچهر.1345.قلاع اسماعیلیه در رشته کوه البرز.تهران.انتشارات دانشگاه تهران

13)سجادی،سیدصادق.1367.«آل باو».دایره المعارف بزرگ اسلامی.زیر نظر کاظم موسوی بجنوردی.تهران.مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی

14)گیلانی،ملاشیخ علی .1352.تاریخ مازندران.تصحیح وتحشیه منوچهر ستوده.تهران.انتشارات بنیادفرهنگ ایران

15)مرعشی،میرظهیرالدین.1333.تاریخ طبرستان ورویان ومازندران.تصحیح عباس شایان.تهران.چاپخانه فردوسی

16)مستوفی،حمدالله.1362.نزهة القلوب.تصحیح گای لسترنج.تهران.انتشارات دنیای کتاب

17)مهجوری،اسماعیل.1381.تاریخ مازندران.تهران.نشر توس

18)مهرآبادی،میترا.1374.تاریخ سلسله زیاری.تهران.انتشارات دنیای کتاب

19)هاجسن،گودین سیمز.1383.فرقه اسماعیلیه.ترجمه فریدون بدره ای.تهران.شرکت انتشارات علمی وفرهنگی

20)همدانی،رشیدالدین فضل الله.1381.جامع التواریخ.تصحیح محمدتقی دانش پژوه- محمدمدرسی زنجانی.تهران.شرکت انتشارات علمی وفرهنگی

ب)منابع عربی

1)ابن ابی الحدید،عزالدین ابی حامدعبدالحمیدبن هبه الله المدائنی.1378ق.شرح نهج البلاغه.تحقیق محمدابوالفضل ابراهیم.بیروت.داراحیاءالکتب العربیه

2)ابن اثیر،عزالدین بن ابی الحسن علی.1399ق.الکامل فی التاریخ.بیروت.دارصار

3)ابن جوزی،جمال الدین ابی الفرج.1415ق.المنتظم.تحقیق سهیل زکار.بیروت.دارالفکر

4)ابن حزم،ابومحمدعلی بن احمدالظاهری.بی تا.الفصل فی الملل والاهواءوالنحل.قاهره.مکتب خانجی

5)ابن خلدون،عبدالرحمان بن محمد.بی تا.کتاب العبر.بیروت.داراحیاءالتراث العربی

6)ابن خلکان.بی تا.وفیات الاعیان.کوشش احسان عباس .لبنان.دارالثقافه

7)ابن شهرآشوب،محمدبن علی.1376ق.مناقب آل ابی طالب.تحقیق جمعی علماء.نجف اشرف.کتابخانه حیدریه

8)ابن طباطبا.1968م.منتقله الطالبیه.تحقیق سیدمحمدمهدی خرسان.نجف.مطبعه حیدریه

9)ابن عدیم،کمال الدین عمربن احمد.بی تا. بغیه الطلب فی تاریخ حلب.تحقیق سهیل زکار.بیروت.دارالفکر

10)ابن عساکر.1415ق.تاریخ مدینه دمشق .تحقیق علی شیری.بیروت.دارالفکر

11)——-.1404ق.تبیین کذب المفتری.بیروت.دارالکتاب العربی

12)ابن عنبه.1380ق.عمده الطالب.تحقیق محمدحسن آل طالقانی.نجف.مطبعه حیدریه

13) ابن کثیر،ابوالفداءاسماعیل.1408ق.البدایه النهایه.تحقیق علی شیری.بیروت.دارلاحیاءالتراث العربی

14)ابوالفرج اصفهانی.1385ق.مقاتل الطالبیین.تحقیق کاظم مظفر.قم.موسسه دارالکتاب

15)افندی اصفهانی،میرزاعبدالله.1403ق.ریاض العلماء.اهتمام سیدمحمودمرعشی.تحقیق سیداحمدحسینی.قم.کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی

16) حسینی،صدرالدین علی بن ناصر.1406ق.زبده التواریخ(أخبارالأمراءوالملوک السلجوقیه).تحقیق محمدنورالدین.بیروت.داراقرا

17) حلی،ابومنصور حسن بن یوسف.1417ق.خلاصه الاقوال.تحقیق جوادقیومی.قم.موسسه انتشارات اسلامی

18) حمیری،ابوسعیدبن نشوان.1972م.الحورالعین.تحقیق کمال مصطفی.تهران.بی نا

19) خویی،ابوالقاسم.1413ق.معجم رجال الحدیث.بی جا.بی نا

20) ذهبی،شمس الدین محمدبن احمد.1407ق.تاریخ الاسلام.تحقیق عمر عبدالسلام تدمری.بیروت.دارالکتاب العربی

21) سمعانی،عبدالکریم بن محمد.1408ق.الانساب.تحقیق عبدالله عمر بارودی.بیروت.دارالجنان

22) سهمی،حمزه بن یوسف.1407ق.تاریخ جرجان.بیروت.عالم الکتب

23) سیدمحسن امین.1403ق.أعیان الشیعه.تحقیق حسن امین.بیروت.دارالتعارف

24) سیدمرتضی.1405ق.رسائل المرتضی.به کوشش سیداحمد حسینی – سیدمهدی رجایی.قم.دارالقرأن الکریم

25)———1417ق.مسائل الناصریات.تحقیق مرکز البحوث والدراسات الاسلامیه.تهران.سازمان فرهنگ وارتباطات اسلامی

26)صفدی،صلاح الدین خلیل. 1420.الوافی بالوفیات.تحقیق احمد ارناؤوط وترکی مصطفی.بیروت.داراحیاء التراث

27)طبرسی،أبومنصور احمدبن علی.1416ق.الاحتجاج.تحقیق ابراهیم بهادری-محمدهادی به.قم.انتشارات اسوه

28) ———–.1376ش.تحفه الابرار.تهران.دفترنشر میراث مکتوب

29) طبری،أبوجعفرمحمدبن أبی القاسم.1420ق.بشاره المصطفی(ص).تحقیق جوادقیومی.قم.موسسه انتشارات اسلامی

30) طبری،أبوجعفرمحمدبن جریر.1403ق.تاریخ الامم والملوک.تحقیق گروهی از دانشمندان.بیروت.موسسه الاعلمی

31) عسکری،الامام حسن بن علی(ع).1409ق.تفسیر منسوب شده.قم.مدرسه امام مهدی(عجل الله…)

32) عمادکاتب،محمدبن محمداصفهانی.1425ق.تاریخ دوله آل سلجوق.تحقیق یحیی مراد.بیروت.دارالکتب العلمیه

33) مسعودی،ابوالحسن علی بن الحسین.1385ق.مروج الذهب ومعدن الجوهر.تحقیق یوسف اسعد داغر.بیروت.دارالاندلس

34) مفید،ابوعبدالله محمدبن محمد.1414ق.المسائل السرویه.تحقیق صائب عبدالحمید.بیروت.دارالمفید

35) مقدسی،محمدبن عبدالواحد.بی تا.النهی عن سب الاصحاب.تحقیق محمداحمدعاشور- جمال عبدالمنعم کومی.قاهره.الدار الذهبیه

36) مقریزی،ابوالعباس تقی الدین.1422ق.اتعاظ الحنفاء.تحقیق محمدعبدالقادر- احمد عطاء.بیروت.دارالکتب العلمیه

37) منتجب الدین،علی بن بابویه.1366ق.الفهرست.تحقیق سیدجلال الدین محدث ارموی.قم .کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی

38) نجاشی،ابوالعباس.1416ق.الرجال.تحقیق سیدموسی شبیری زنجانی.قم.موسسه انتشارات اسلامی

39) یاقوت الحموی،ابی عبدالله یاقوت بن عبدالله.1399ق.معجم البلدان.بیروت.داراحیاء التراث العربی

ج)سایت ها

1)مادلونگ،ویلفرد.«آل باوند».ایرانیکا————http://www.iranica.com/newsite/articles/Unicode/v1f7a084.html

2)http://www.sixbid.com/r.php?e=124


– [1]از آن جا که باوندیه جبال شروین ویا شهریار کوه  و نیز کوهستان های اطراف را غالبا در اختیار داشتند به ملوک الجبال شهره بودند.

[2] – مقارن با حکومت آل بویه سکه هایی در مازندران ضرب شده است که در یک روی سکه عبارات «لا اله الا الله،محمد رسول الله و علی ولی الله» و در روی دیگرنام خلفای عباسی،سلاطین بویهی و اسپهبدان باوندی نظیر رستم بن شروین دیده می شود. http://www.sixbid.com/r.php?e=124

- [3] عماد الدین طبرسی فقیه و متکلم برجسته شیعی در کتاب کامل بهایی آورده است:امروز که سنه خمسة و سبعین و ستمأئةاست در وی(مازندران) پانصد تن مخالف (غیر دوازده امامی)نباشد.(عماد الدین طبرسی،بی تا:11)؛حمدالله مستوفی در نزهةالقلوب(تالیف به سال هفتصدوچهل هجری)درباره مازندران نوشته است:«أهل آنجا شیعه و با مروتند».( 1362،159)

[4]- ابو بکر طبری خوارزمی (د:383) با سرودن ابیاتی تصریح کرده که تشیع امامی(رفض) او میراثیست  از خانواده مادریش که از بنو جریر بوده اند. آن ابیات چنین است: بآمل مولدی و بنو جریر         فأخوالی ویحکی المرء خاله

فغیری رافضی عن تراث      وها أنا رافضی عن کلالة(حموی،1399ق:1/57؛ذهبی،1407ق:27/69 )

[5]- محمد بن علی بن شهر آشوب خود و پدر و جدش همگی از علمای امامیه بوده اند . شهرآشوب مکنی به ابو الجیش شاگرد شیخ طوسی بوده است.(ابن شهرآشوب،1376ق: 1/13 )

[6] – درباره آل بویه،آل زیار و غزنویان نک:آل بویه و اوضاع زمان ایشان،فقیهی،علی اصغر؛تاریخ سلسله زیاری،مهرآبادی ،میترا؛تاریخ غزنویان؛باسورث.

[7]- قلاع متعددی در نواحی کوهستانی مازندران وجود داشته است که اسپهبدان باوندی گاه خطر به آن پناه می برده اند. دارا،کوزا،کسیلیان و روهین از جمله قلاع معروف در کوهستانهای مازندران بوده که به استواری و نفوذ ناپذیری شناخته می شده است.(ابن اسفندیار،1366ش:بخش دوم،44و83و156؛بیهقی و ابن اثیر هریک به نفوذ ناپذیری کوهستانهای مازندران اشاره کرده اند.(بیهقی،بی تا: 669؛ابن اثیر،1399ق:                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                             12/372)

[8]- سید زاهد ابوطالب یحیی بن محمد جوانی در خانه خویش در آمل مجلس درس داشته است.(ابو القاسم طبری،1420ق:201) ؛ابو اسحاق اسماعیل بن ابی القاسم دیلمی در خانه خویش در آمل در محله مشهد ناصر مجل درس داشته است.( همو،127)؛ابو جعفر مهدی بن ابی حرب مرعشی استاد شیخ طبرسی صاحب الاحتجاج در ساریة در منزل خود به تعلیم و تربیت اشتغال داشته است.( طبرسی، 1416ق:1/6؛سمعانی، 1408ق:5/251؛ابن عدیم، بی تا:1092)                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                        . ابن شهر آشوب نیز در مازندران به تبلیغ و تدریس اشتغال داشت.ذهبی،41/310؛بنا به روایت عبدالجلیل قزوینی رازی در تما م شهرهای مازندران از جمله ارم  مدارس امامیه برقرار بوده است.(1331ش: 172 )

[9]- نک: پی نوشت شماره2.

[10]- ابن اثیر این  نائب را مردآویج بن بسو نامیده است که طغرل به سال 433 هجری او را در جرجان و طبرستان حاکم گردانید.(1399ق:9/497؛ابن اسفندیار،بخش دوم،1366ش: 26.)

[11]- طغرل تا پیش از مرگ تنها یک بار دیگر به جرجان و طبرستان بازگشت.درگیری با ابو کالیجار و ملک رحیم بویهی ونیز تمردابراهیم ینال برادر طغرل و فتنه بساسیری از جمله اموری بود که مانع پرداختن سلجوقیان به طبرستان شده بود. در این اوضاع و احوال بود که زمینه برای ظهور مقتدرانه باوندیه فراهم آمد.

[12]- از مطاوی باقیمانده تاریخ ابن اسفندیار چنین برمی آید که حوادث سده پنجم هجری در مازندران در اصل کتاب بوده ولی در قرن هفتم از بین رفته است چراکه نه اولیاء الله آملی ونه میر ظهیرالدین مرعشی ونه ملا شیخعلی گیلانی هیچ کدام چیزی زائد بر  نسخ موجود ابن اسفندیار در باب حوادث سده پنجم ندارند.

[13]- برابر آنچه که ابن اثیر ذکرده است تا سال چهارصد ونود وهفت هجری  در طبرستان و برخی نواحی دیگر که از آن یاد کرده خطبه به نام برکیارق بوده است.(1399ق: 370 ). مادلونگ نوشته است که سکه ای در مازندران به نام شهریار بن قارن ضرب شده بود که در آن از برکیارق به سروری یاد شده است.(مادلونگ(ایرانیکا)،مقاله آل باو). سکه یاد شده  سخن ابن اثیر را تایید کرده و سبب دشمنی سلطان محمد با حسام الدوله شهریار را نیز روشن می کند.

[14]- مادلونگ نوشته است که سلطان محمد خود به علاءالدوله پیشنهاد ازدواج با سلقم خاتون دختر ملکشاه را داده است در حالی که ابن اسفندیار تصریح کرده که «معارف درگاه او را بر آن داشتند که با سلطان خویشی کند». مادلونگ،همان؛ ابن اسفندیار،همان.

[15]- خلیفه القائم بامرالله با خدیجه دختر داود برادر طغرل ازدواج کرد.عماد کاتب درباره این ازدواج آورده که خلیفه قصد احترام طغرل را داشته است:«وقصد بذلک تعظیمه و التبجیل».عماد کاتب،188؛ابن اثیر،9/617. خلیفه المستظهربالله نیز  خواهر سلطان محمد را به زنی گرفت.( حسینی صدر الدین،1406ق: 171 ).اولیاء الله آملی نوشته است:خواتین اسپهبدان بنات سلاطین بوده اند.( 1348ش:147 )

[16]- محققان معاصر نیز به پیروی از ابن اسفندیار سلقم خاتون را طراح قتل فخرالملوک دانسته اند در حالی که خاتون برای رسیدن به علاء الدوله نیازی به نابودی فخر الملوک نداشته است وانگهی سرنوشت علاءالدوله با مرگ فخرالملوک نیز همچنان در هاله ای از ابهام قرار داشت و حوادث بعدی نشان داد که انگیزه سلطان محمد واطرافیانش برای نابودی باوندیه بسیار قویتر از میل خاتون به علاءالدوله بوده است.گذشته از این شخصیتی که ابن اسفندیار از سلقم خاتون ارایه کرده با این گناه کبیره (قتل نفس محترمه) ناسازگار است.(1366 : بخش دوم74)علاءالدوله پس از مرگ برادرزاده اش،از جان خود بیمناک شد،چراکه از بد عهدی سلطان محمد واطرافیانش با بسیاری از سران طوایف مختلف آگاه بود. از این رو در صدد برآمد تا از اصفهان خارج شود اما گماشتگان سلطان که ناظر بر حرکات علاءالدوله بودند از خروج وی جلوگیری کردند.(همو،44) این کار نشان داد که مازندران بدون  باوندیه آن چیزیست که سلاجقه به دنبالش هستند.پس مرگ فخرالدوله بیش از سلقم خاتون  به خود سلطان واطرافیانش ارتباط پیدا می کند.همه این سخنان بر این فرض استوار است که مرگ فخرالملوک را یک حادثه طبیعی ندانیم.

[17]- گرچه ابن اسفندیار خبر از رفتار مهربانانه سلطان محمود با اسپهبد علی داده است؛اما عماد کاتب بدون اشاره به نام اسپهبد علی نوشته است که رها کردن امرای مازندران(علاءالدوله و برادرش یزگرد)از اقدامات ناشایست (مفاسد)درگزینی وزیر سلطان محمود بوده است. عماد کاتب همچنین ادعا کرده است که سلطان محمد برای دلجویی آنان را نزد خویش نگاه داشته بود!«وکان السلطان الماضی قد ألف قلوبهم باحسانه». (1425ق: 51؛ابن اسفندیار،1366ش:بخش دوم47 )با توجه به آنچه که ابن اثیر در حوادث سال پانصد و دوازدهم هجری آورده می توان رها ساختن علاءالدوله را ثمره سیاست تنش زدایی اطرافیان سلطان محمود دانست. چراکه پس از برخورد شدید سلطان محمد با مزیدیان بصره و قتل صدقة بن دبیس که به تشیع شهره بودند،شیعیان بغداد نسبت به سلجوقیان ناخشنود شده و هر آینه احتمال شورش آنان می رفت از این رو بازداشت دو شاهزاده شیعه طبرستانی بیش از این به مصلحت سلاجقه نبود.( 1399ق:10/469 )

[18]- ابن اسفندیار درباره امتناع اسپهبد از همراهی با حاجب علی بار آورده است که او آمادگی لازم را نداشت وهیچ عامل دیگری در کار نبوده است.(1366ش:51).حاجب علی بار (علی بن عمرو)پس از ناکامی نزد سلطان محمود بازگشت. اسپهبد متعاقبا خود به ری نزد سلطان رفت و محمود به او گفت:«نبایستی (به ری) آمدی تو ما را بمحل پدری».(همو،54)

[19]- ابن اثیر نیز به هراس سلطان سنجر از شمار اندک سپاهیانش در برابر سلطان محمود اشاره کرده است.(1399ق :552)

[20]- این واژه درباره فداییان در سده ششم هجری کاربرد داشته است. (عماد کاتب،1425ق:294؛هاجسن،1383ش:181 )

[21]- قراچه ساقی سرپرستی سلجوق شاه فرزند سلطان محمد را داشت .نامش برس بوده و حکومت فارس در اختیارش بود.(حسینی صدر الدین،1406ق:180؛ابن خلکان،بی تا :7/142)

[22]- حسینی درباره قراچه ساقی آورده است:«کان فارس لا یلقی»یعنی سواری بی هماورد بود.عماد کاتب نوشت است :«وکان أشجع أهل زمانه» .از این رو سنجر از رویارویی با او واهمه داشت.

[23]- عماد کاتب،صدرالدین حسینی و ابن اثیر هر یک با آوردن عبارت مبهم «وعدة أمراء»ویا«مع جمع من الأمراء»همراهی برخی از امیران را با سنجر یاد کرده اند.این در حالیست که نام طغرل دوم،امیر قماج و خوارزمشاه آتسز را ذکر کرده اند. گویا تشیع اسپهبد مازندران موجب شد عماد کاتب وبه تبع او دیگران از ذکر نامش خودداری ورزند.(عماد کاتب،1425ق: 287؛ حسینی صدر الدین ،1406ق :198 ؛ابن اثیر،1399ق:10/ 677)

[24]- ترجمه:جنگ روی داد و کار بالا گرفت.ابن جوزی (د:597ق)درباره این مصاف نوشته است:«وکانت ملحمة کبیرة».ترجمه:حماسه ای بزرگ بود.(ذهبی،1407ق :36/29؛ابن الجوزی،1415ق:10/250)خوانندگان محترم توجه داشته باشند که در چنینن جنگ مهمی سهم اصلی با کسی بود که ناباورانه حتی نامش را منابع سلجوقی و غیره ذکر نکرده اند.

[25]- در ماجرای تقسیم میراث سلقم خاتون حق به جانب سنجر بوده ولی لحن آمرانه و حتی نگاه طمع آلود و نیز سابقه مال دوستی سلاجقه موجب کراهت اسپهبد در دادن حقوق شرعی وارثان خاتون گردید.

[26]- عباس از نوکران جوهر حبشی یکی از فرماندهان معرف سلطان سنجر بود. وقتی سنجر ری را به دست گرفت اداره امور آن را به جوهر سپرد. او نیز به نوبه خود کار را به دست عباس داد. پس از قتل جوهر به دست فداییان اسماعیلی عباس به تنهایی امور را به دست گرفت. (حسینی صدر الدین، 1406ق: 218)

[27]- منتجب الدین درباره سید عزالدین و پدرش آورده است:«السید الاجل المرتضی عزالدین یحیی بن محمد بن علی بن المطهر أبوالقاسم نقیب الطالبیه بالعراق عالم فاضل کبیر علیه تدور رحی الشیعه متع الله الاسلام والمسلمین به طول بقائه و حراسة حوباه،له روایة الاحادیث عن والده المرتضی السعید شرف الدین محمد». (منتجب الدین،1366ش :131) برای جزئیات بیشتر نک:تعلیقات فهرست منتجب الدین،343.

[28]- پیش از این بهرام برادر اسپهبد علی از فداییان اسماعیلی درخواست کرده بود تا وی را به قتل رسانند. بسیار محتمل است که در این مورد تاج الملوک با اسماعیلیان ساخته باشد.(ابن اسفندیار،1366ش:بخش دوم60 ؛همدانی،1381ش:130)

[29]- رفتار مسالمت جویانه سلطان سنجر با ملاحده اسماعیلی مذهب، وی را در معرض اتهاماتی قرار داده است. در جامع التواریخ آمده است که شمار بسیاری در سپاه سنجر به دست فداییان به قتل رسیدند. (همدانی،9-628)؛گفته اند که برخی از این قتلها با نظر مساعد سلطان سنجر اتفاق افتاده است. حتی فراهم نمودن مقدمات قتل خلیفه عباسی المسترشدبالله نیز به او نسبت داده شده است.(هاجسن،1383ش7-136) ذهبی دو قول آورده است که هم سلطان مسعود وهم سنجر متهم به توطئه بر ضد المسترشدبالله شده اند.(1407ق:19/567 )

[30]- خوارزمشاهیان نیز بعدها چنین اشتباهی را مرتکب شدند و مقدمات و بهانه برای مغولان فراهم آوردند تا به ایران حمله کنند.  آنچه ابن اثیر از کارهای ناشایست سلطان مسلمان، محمد خوارزمشاه آورده است جای بسی شرمساری و تأمل  دارد چراکه او بارها از روی ستمکاری بر مغولان اذیت و آزار روا داشت .(ابن اثیر،1399ق:12/4-361 ) پیش از این نیز غزنویان سلجوقیان را اذیت و آزار کردند تا این که بر غزنویان شوریدند وبه غرب حمله آوردند.(همو،9/477)

[31]- إیتاق و یا یتاق از فرماندهان ترک نژاد سلطان سنجر بود.وی مدت بسیاری جرجان را در اختیار داشت و پیوسته به دنبال حفظ قدرت خویش به هر نحوی بود.. از این رو گاهی به خوارزمشاهیان روی می آورد و گاهی با پادشاه مازندران طرح دوستی می ریخت.زمانی هم با موید آیبه به ظاهر دوستی می کرد و در باطن با دشمنی می ورزید. (همو،11/225)

[32]- این حکومت جهت ورود به معادلات و معاملات سیاسی واقتصادی جهان اسلام نیازمند مشروعیت مورد قبول عامه مسلمانان بود.از این رو سکه های ضرب شده در حکومت باوندیه نام خلیفه و سلطان وقت را دارد و این در حالیست که دستگاه خلافت و سلاطین سلجوقی پیوسته در تلاش برای نابودی این دولت بوده اند.

[33]- کاری که در مورد ادریس اول(د:177ق) اولین حاکم دولت ادریسیان انجام شد.(طبری،1403ق: 6/416؛اصفهانی،1385ق:325؛ابن اثیر،1399ق:6/93)

[34]- برای سرکوب حکومت علویان طبرستان به رهبری حسن بن زید چنین کاری صورت پذیرفت.(طبری،1403ق:7/520)

[35]- عباسیان برای بی اعتبار کردن خلفای فاطمی که داعیه تشیع داشتند به نفی نسب ایشان از فاطمه سلام الله علیها متوسل شدند وافزون بر این آنان را ملحد خوانند.(ابن اثیر،1399ق:8/24؛ابن خلدون،بی تا:1/21؛ابن عنبه،1380ق:235؛مقریزی،1422ق:7-125)

[36]- یعقوب لیث صفار و نیز امرای سامانی برای جلب رضایت خلفای عباسی حکومت علویان طبرستان را به شدت آزار داده و گاهی آن را از بین بردند.(خوارزمی،1384ش:472؛طبری،1403ق:8/204)

[37]- سلطان محمود غزنوی کتب روافض را در ری سوزاند وبه خلیفه نامه نوشت و با افتخار طلب خلعت کرد.(ابن الجوزی، 1415ق:9/157و223)

[38]- ترجمه:«فرستاده پادشاه مازندران به درگاه رسید،او را پذیرفتند و اکرام کردند.در حالی که پیش از این عادت به ارسال فرستاده به درگاه نداشتند،خداوند او را از گمراهیش نجات داد».

[39]- در درگیری میان شیعیان و شافعیان استرآباد اسپهبد شاه غازی جانب اهل سنت را گرفت چراکه شیعیان تعدی کرده بودند.(ابن اثیر،1399ق:11/250) همچنین سلقم خاتون همسر اسپهبد علی اجازه نداد مناقب خوانان در مازندران سب و شتم صحابه و عائشه نمایند.( رازی،1331ش:78 )

[40]- ارتباط با علمایی همچون علامه طبرسی  یکی از برجسته ترین نمایندگان تشیع اعتدالی و تعریف و تمجید فراوان عبدالجلیل رازی از اسپهبدان باوند ونیز ممانعت ازتوقف علمایی همچون ابن شهرآشوب(مولف مثالب النواصب) در مازندران نشانه های آشکار تفکر اعتدالی در میان باوندیه است.(طبرسی،1416ق:1/37؛رازی،1331ش:52،77،79،97،172،370،437،504،600؛ذهبی،1407ق:41/310)

Both comments and pings are currently closed.