«کیا افراسیاب چلاوی»

پنجشنبه, اکتبر 17, 2013 11:58
ارسال شده در قسمت : تاریخ
دیدگاه‌ها خاموش

کیا افراسیاب چلاوی

رضا علیزاده / کارشناس ارشد تاریخ تمدن اسلامی

چكيده

اين مقاله در پي بررسي يك دهه از تاريخ مازندران كه با سلسله كياييان چلابي همراه بوده است، مي­باشد. كياافراسياب چلابي در 27 محرم سال 750 هـ . ق با قتل ملك فخرالدوله حسن باوندي به جاي وي نشست و حكومت مازندران را به دست گرفت. البته اين تغيير قدرت با مخالفت­هاي كياييان ديگر همراه بوده است و اين مخالفت­ها موجب رويارويي كياافراسياب و شكست رستمداريان كه يكي از بزرگ­ترين رقباي آل باوند بوده است، شد. كياافراسياب با نزديك شدن سيد   قوام­الدين قصد مشروعيت بخشيدن حكومت خود را داشت ولي تحمل سيد قوام­ براي كياافراسياب دشوار آمد. در نتيجه جنگي ميان دو طرف در نزديكي آمل در سال 760 هـ . ق رخ داد كه موجب شكست و قتل كياافراسياب و به قدرت رسيدن مرعشيان گرديد.

واژگان كليدي: كياافراسياب، فخرالدوله حسن، آل باوند، ميرقوام­الدين مرعشي.

****این مقاله در کتاب مجموعه مقالات «تبرستان نامه» در سال1389 از سوی انتشارات رسانش منتشر شده است.  استفاده محققان و دانشجویان محترم با ذکر منبع اصلی  بلامانع است. هرگونه استفاده نابجا پیگرد قانونی دارد.

فخرالدوله حسن ـ پسر کیخسرو (743ـ750ق) ـ پس از درگذشت برادرش، شرف­الملوک بن رکن­الدوله کیخسرو،  حکومت را به دست گرفت. در روزگار او امیرمسعود سربدار در سبزوار برخاست و به رغم چیرگی تغاتیمور بر خراسان، خود را در سبزوار مستقل خواند و به تدریج خراسان تا حدود مازندران را گرفت. پس از قتل شیخ حسن جوری، امیرمسعود به پیکار تغاتیمور در مرزهای مازندران آمد و مغولان را در استرآباد شکست داد. تغاتیمور گریخت و به فخرالدوله حسن پناه برد.

امیرمسعود به همین بهانه از امیران مازندران فرمانبرداری خواست چون دعوت او را پاسخ نگفتند، در 734 ق لشگر به آمل برد. (گیلانی، 1352: 51) فخرالدوله با جلال الدوله اسکندر، امیر رستمدار به جنگ با امیرمسعود همداستان شد. (مرعشی، 1333: 73- 74) پس از پیکارهای سخت، سرانجام به پایمردی کیا مجال­الدین احمد جلال از بزرگان مازندران برای انحراف امیرمسعود به اردوی او رفت و جان بر سر این باخت. (آملی، 1348: 183- 187) امیرمسعود شکست خورد و به دستور جلال­الدوله اسکندر کشته شد (مرعشی، 1333 :76- 77)  اما این پیروزی نتوانست انقراض آل باوند را که در سراشیب سقوط افتاده بود مانع شود، چه پس از واقعه­ي امیرمسعود سربدار، وبا در آمل افتاد و بسیاری از آل باوند و فرزند فخرالدوله درگذشتند. فخرالدوله پس از این واقعه به سختی غمازان، کیاجلال را که رکن دولت بود، کشت. فرزندان کیاجلال از بیم فخرالدوله به جلال الدوله اسکندر پناه بردند و او برای جنگ با فخرالدوله سپاه آماده کرد. از سوی دیگر، فخرالدوله با افراسیاب چلاوی، بزرگ کیاییان چلاوی (از دشمنان دیرین کیاییان جلالی) همداستان شد واختیار ملک به او داد (همو،191).

او کیاافراسیاب را به سپهسالاری خود برگزید (اعتماد السلطنه، 1373: 258) خواهر کیا افراسیاب همسر فخرالدوله حسن بود. کیا جلالیان که از شخصیت­های برجسته­ی مازندران بودند از بدرفتاری افراسیاب به ستوه آمدند و از استاندار   جلال­الدوله استمداد کردند. او با لشگر فراوان تا آمل رفت.

فخرالدوله که نیروی جنگ با او را نداشت به اردو او رفت و با او سازش کرد (مهجوری،1381: 312). این سازش موجب خشم کیاافراسیاب شد و یا حداقل بهانه­ای برای سلطنت او بوده است و بهانه­ی دیگر این که فخرالدوله حسن را متهم به زنا با دخترخوانده­ی خود کرد و در غیاب او از علما از جمله سید قوام­الدین فتوای قتل او را گرفت و در 27 محرم سال 750 ق وقتی که فخرالدوله حسن از حمام بیرون آمده و کتاب شاهنامه باز کرده و خنجر خود را بالای ورق آن گذاشته بود و پسران كياافراسیاب از جمله کیاعلی و کیامحمد که جوانان خوش آواز بودند را طلبید و از آن­ها خواست برایش بخوانند.کیاعلی خنجر را از بالای کتاب برداشته،چنان وانمود که ورق را می­گرداند ولی خنجر را به بدن برهنه او زد و به زندگی او و پادشاهان اسپهبدان باوندی پایان داد. (گیلانی، 1352: 51؛ خواندمیر، 1336 :336؛ آملی، 1348: 109).

لغت کیا در لغت­نامه­های مهم فارسی چنین معنی شده است: «کیا» بـه معنی «کی» است کـه پـادشـاه بزرگ جبـار باشد. لقب عـام امرای مازندران، بزرگ، بزرگ ناحیه که مخصوصاً به طبقه­ای از سادات زیدی طبرستان اطلاق   می­شود. مرزبان را نیز کیا گویند که زمیندار باشد، یعنی پادشاه کوچک، سرور، بزرگ، خواجه، آقا، سید. (دهخدا، 1345: 444)

در لغت­نامه­ی معین نیز معنی این لغت چنین آمده است: کیا یعنی پادشاه، حاکم، والی، حاکم و والی طبرستان و گیلان از بزرگان گیلان و مازندران. این لغت حتی بر علما اطلاق شده است مانند: «کیاهراسی» معاصر غزالی و در معنای دیگر به معنای بزرگ و سرور آمده است. (معین، 1343: 3/ 3147)

چلاویان، در منطقه چلاو که ناحیه­ای کوهستانی در جنوب شرقی آمل است سکونت داشته­اند. ناحیه آمل به هشت بلوک تقسیم       می­شود: 1) بلده  2) اهلم رستاق  3) چلاو  4) دابو  5) دشت­سر  6) گرم رودپی  7) لیت کوه (رابینو، 1336: 65) بلوک چلاو به هجده آبادی تقسیم می­شود که از جمله آن­ها عبارتند از: دوران سر، کلوبند، اسپوردشت و لوبا، چمه­بن، منگرج محله، لهاش، میانرود. . .  . (همو،151) چلاو از مناطق ییلاقی و خوش آب و هوای آمل است و از طریق کوهستان با بندپی بابل، سوادکوه، فیروزکوه، سمنان مرتبط می­شود.

اقدام کیاافراسیاب نمی­توانست بدون هیچ مخالفت عمده­ای نادیده گرفته شود و کیاییان دیگری هم بودند که هر یک می­توانستند رقبای مهمی برای او باشند و حکومت وی را دستخوش تزلزل سازند.

مخالفین کیا افراسیاب

بعد از قتل فخرالدوله، به فاصله کوتاهی مخالفت­ها بروز کرده و کیاافراسیاب، با حرکت­های ستیزه­جویانه­ي رقبا و همسایگان مواجه شد.

1- کیاحسن کیای ضماندار، وی اموال منطقه­ي لارجان را به ضمان برمی­گرفت و هر سال به خزانه­ي فخرالدوله می­فرستاد. او یکی از مخالفان اصلي کیاافراسیاب و در عین حال شوهرخواهر وی بود. او افراسیاب را به خاطر قتل فخرالدوله شماتت کرده و اطاعت از وی را غیرممکن می دانست.

2- کیاجلال مُتمِیر، او حاکم و سردار قلعه فیروزکوه (اعتمادالسلطنه، 1373: 406) و مردی اصیل و به شجاعت و سخاوت معروف بوده است.او کارگزار و مطیع فخرالدوله بود و به سبب قتل فخرالدوله با کیا افراسیاب دشمنی می­کرد و درصدد انتقام بود. کیا افراسیاب نیز چند بار جهت تسخیر قلعه­ی فیروزکوه اقدام کرده و موفق نشده بود. در یک نوبت با او در محلی به نام «ویمه»[1] موضعی نزدیک قلعه فیروزکوه (اعتمادالسلطنه، 1373: 258) روبرو شده و کیا افراسیاب او را منهدم ساخت و او به قلعه­ی فیروزکوه گریخت که کیا افراسیاب به این امر مباهات کرده و اشعاری در این زمینه به زبان محلی سروده بود. (مرعشی، 1363: 338)

3- «پولاد قبا» نام ترکی، که از جانب میرولی استرآبادی حاکم گرگان، حاکم قلعه­ی اسکن بود و ولایت دماوند نیز در حیطه­ی تصرف وی قرار داشت. (اعتمادالسلطنه، 1373: 258) او نیز با کیا افراسیاب مخالفت نموده و به دشمنان او کمک و مساعدت می نمود. (مرعشی، 1363: 338)

4- کیا اسکندر سیاوش سخت کمان، که از جانب ملک فخرالدوله داروغه ولایت سوادکوه بود و فخرالدوله به سبب قتل امیر قُتلُغ شاه ترک، اختیار تمام آن منطقه را به او محول کرده بود «قتلغ شاه» از جانب حاکم خراسان داروغه­ی قومس بود و هر سال به اسم ییلاق به سوادکوه می آمد و با تکیه بر قدرت خود در آن سرزمین اقامت    می­کرد و در آنجا به رسم امرای ترک، نوعی حکومت اعمال   می­داشت. (همو، 339)

یک روز در فرصتی مناسب که کیا اسکندر در حضور وی بود و اطرافیان قتلغ شاه به لحاظ حمله گرگی هراسان شده و گریخته بودند، کیا اسکندر وقت را غنیمت شمرده وی را کشت و اموال و خزائن او را ضبط کرده و نزد فخرالدوله فرستاد. فخرالدوله ابتدا وی را بنا به مصلحت فراخوانده و حبس کرد و اموال را به دارالسلطنه­ی خراسان فرستاد و بعد از چندی کیا اسکندر را رها کرده و اختیار ولایت فیروزکوه  را به او داد. (مرعشی، 1363: 340)

5- جلال الدوله اسکندر (734-761 هـ.ق) پسر تاج الدوله زیاد، حاکم رستمدار[2] که فرزندان فخرالدوله را دستاویز خود قرار داده و ظاهراً برای به قدرت رساندن آنها به آمل حمله کرد و با کیا افراسیاب جنگید. تاریخ دقیق این جنگ ذکر نشده و سیدظهیرالدین مرعشی رسیدن فرزندان فخرالدوله را از کودکی به جوانی، زمان حمله­ی اسکندر ذکر می کند. (1363: 340) این حمله ظاهراً باید در اوایل حکومت کیا افراسیاب چلاوی صورت گرفته باشد چرا که در این جنگ در جبهه­ی مازندران سیدقوام الدین مرعشی نیز حضور داشت و این امر باید قبل از تیرگی روابط وی و سادات مرعشی باشد.

لشگر مازندران مرکب از کیاییان جلال و کیا افراسیاب و چلاویان و سیدقوام و مرتضی اعظم بود. مازندرانیان از آمل بیرون آمده و در محل «میراناده» یا «مران دبه»[3] با رستمداریان روبرو شدند. در ابتدای جنگ کیامحمد، پسر کیا افراسیاب و یکی از قاتلان فخرالدوله حسن، کشته شد. ولی در خاتمه با شکست رستمداریان همراه بود و با دادن سیصدوسی کشته از میدان گریختند. این شکست سبب ناامیدی ملوک رستمدار نشد و ایشان دست از مقاومت و مخاصمت برنداشتند و همواره درصدد لشگرکشی بودند. (آملی، 1348: 203)

به نظر می رسد که با شکست رستمداریان، که یکی از بزرگترین رقبای آل باوند و از حکومتهای قدرتمند محلی بودند، قدرت چلاویان تثبیت شد و آنان فرصت یافتند به فکر سرکوب دیگر رقبای خود بیافتند. همچنین با نگاهی به مخالفین کیا افراسیاب، به جزء جلال الدوله اسکندر، می­بینیم که اینان نیز از نظر اجتماعی و سیاسی، موقعیتی نظیر کیا افراسیاب و همطراز وی داشته­اند. برخی نیز نظیر کیا اسکندر سیاوش سخت کمان، دارای اعتباری خاص خود بوده­اند. شاید اینان از روی حسادت یا رقابت جویی و یا شایستگی خود را مستحق­تر برای احراز حکومت مازندران می دیدند و قتل فخرالدوله را دستاویزی برای منکوب ساختن کیا افراسیاب ساخته بودند.

کیا افراسیاب در مقابل آنانی که وی را به خاطر این عمل سرزنش می کردند، اقدام به تظاهر درویشی کرده و کوشید تا خود را در پناه سیدقوام الدین مرعشی مشروعیت بخشد. «بالضروره کیا افراسیاب مکار و غدار دست انابت و توبه به دامن عصمت و طهارت حضرت توفیق شعار (قوام الدین مرعشی) زد، تا اهل شرع بر او ایراد نگیرند و نگویند که چون ارتکاب قتل ملک معظم به سبب مناهی و معاصی و استخفاف شریعت زهرای مصطفوی علیه السلام بوده است، تو چرا مرتکب نامشروع می­گردی و بدین سبب شاید که او را استقلالی پدید آید». (مرعشی، 1363: 340ـ 341)

در اینجا سید ظهیرالدین، گرایش افراسیاب چلابی را به درویشی بعد از قتل فخـرالدولـه حسن و برای تبـری جستن از نابجـایی این قتل ذکر کرده، اما خود وی در صفحات قبل از این سخن، در کتابش می­گوید: «… و در آن زمان (شکست امیرمسعود و پیدایش اختلاف میان چلابیان و جلالیان) سید معظم­الهادی ­الی طریق الرشاد سیدقوام الدین علیه­الرحمه بنیاد عزلت و گوشه­نشینی کرد و درویشی بنیاد نهاد و کیاافراسیاب چلاب مرید سید گشت و ملک را نیز دعوت بدان می­کرد و کیایان جلال چون چنین دیدند، رجوع به رستمدار کردند …» (همو، 267) در تاریخ رویان اولیاء ا… آملی نیز این گرایش افراسیاب به درویشی قبل از قتل فخرالدوله ذکر شده و یکی از دلایل عمده اختلاف جلالیان با چلابیان همین امر ذکر گردیده است. (1348: 201- 202)

بیان دوگانه چنین مطلبی، یعنی اعتقاد کیا افراسیاب به درویشی، و تأثیر این اعتقاد در قتل فخرالدوله در تاریخی مثل تاریخ طبرستان سید ظهیرالدین جای سؤال است و به نظر می­رسد امضای فتوای قتل فخرالدوله توسط سیدقوام الدین و ارتباط وی با این قضیه می تواند مورد تأمل قرار گیرد.

مقایسه اقوال اولیاء ا… آملی و سیدظهیرالدین مرعشی و همچنین خواندمیر، با سخنی که میرخواند، در «روضه الصفا» در این زمینه نقل و بیان کرده است جای سؤال دارد. «میرخواند» این مطالب را به نقل از «مطلع السعدین» میرکمال الدین عبدالرزاق و او نیز به نقل از تاریخ حافظ ابرو، بیان می­کند. او می گوید: «… (بعد از آمدن سیدقوام الدین) امیر افراسیاب چلاوی نیز که در آن اوان حکومت مازندران به او تعلق داشت، به سید گروید و بر اثر حسن اعتقاد او مهم امیرقوام الدین رونق و رواج یافت. تسخیر تمام مازندران در ضمیر جناب امیر آمد و این راز را با جمعی از محرمان در میان نهاده قرار بر آن یافت که به هنگام فرصت، خاطر از کیا افراسیاب جمع نمایند». (1336: 599) به نظر می­رسد ذینفع بودن سید ظهیرالدین مرعشی و خاندان وی در این ماجرا،  می­تواند تا حدی در مورد مطالبی که در کتاب وی در این باب ذکر شده، در صحت نقل این وقایع ایجاد سؤال کند.

اما چه این گرایش قبل از قتل فخرالدوله بوده باشد و یا بعد از آن و چه کیا افراسیاب سیدقوام الدین را وسیله تبرئه و ترقی ساخته باشد و یا این که به قول روضه الصفا عکس این قضیه باشد، به هر حال کار به جایی رسید که تحمل سید قوام الدین بر کیا افراسیاب دشوار شد. سید قوام الدین دارای مریدانی شد و به سبب امتیاز سید بودن، در بین عامه مردم صاحب نفوذ و اعتبار شد. (گیلانی، 1352: 52) افراسیاب که خطر سید را بزرگ می­دید، نخست از فقها فتوی گرفت که ذکر جلی خلاف شرع است و بدین بهانه سید قوام­الدین را حبس کرده و خود نیز تظاهرات درویشانه را کنار گذاشت (مرعشی، 1363: 344- 345). اما مرگ کیا سیف­الدین ولیعهد و پسر بزرگ کیا افراسیاب در اولین شب حبس سید قوام الدین سبب شد که مردم و مریدان وی به زندان رفته و او را آزاد کنند. سید به زادگاه خود «دابو»[4] رفته و پس از این اقـدام کیـاافـراسیاب، کینـه وی نسبت بـه کیـاافـراسیاب بیشتر شد. (مرعشی، 1363: 345)

کیاافراسیاب در مورد مسئله سادات مرعشی و بسط نفوذ سید قوام­الدین، با کیاجلالیان تماس گرفته و طی نامه­ای به کیافخرالدین در ساری و کیاوشتاسف در «توجی»[5]، خطر مرعشیان را هشدار داد. کیاجلالیان نیز وی را به دفع سید ترغیب کرده و نسبت به توسعه­ی نفوذ او ابراز نگرانی کردند. (همو، 346)

کیا افراسیاب پس از آزادی سید از زندان، وی را به دربار خود طلب کرده و احضار نمود، اما سید قوام­الدین به صلاح دید و مشورت یارانش از رفتن به دربار او اجتناب کرده و برای کیاافراسیاب سخنان درشت فرستاد. این امر سبب شد که کیاافراسیاب برای سرکوب سید قوام­الدین رهسپار شود. (همو، 346)

جنگ کیاچلاویان و مرعشیان، انقراض چلابیان

شاید خود کیاافراسیاب هم خطر مرعشیان را چندان مهم نمی­انگاشت و گمان  می­کرد به آسانی می­تواند ایشان را سرکوب سازد. در روضه­الصفای میرخواند قتل کیاافراسیاب به دست مرعشیان به حیله و غدر ذکر شده است. او می­گوید: «روزی کیاافراسیاب به دیدن سید آمد، طایفه­ای که انتظار وقت می­کشیدند از کمین­گاه غدر جسته افراسیاب را با جمعی به قتل آوردند و حکومت مازندران به سید رسید… .»( 1336: 5/ 599) در ظفرنامه­ی شرف­الدین علی یزدی، در بخشی که راجع به امارت اسکندر شیخی سخن می­گوید، آمده است که: «… چون پدر او (اسکندر شیخی) را سادات به غدر کشته بودند، تیمور امارت آمل به او داد…. .» (1336: 1/ 414)

جریان جنگ سادات و چلابیان بدین گونه است که: «افراسیاب با لشگری فراوان به سوی دابو رهسپار شدند. در محلی که زنی روستایی پنبه کاشته بود و دور آن را پرچین (حصار) کرده بود سادات کمین کرده و منتظر شدند. آنان در برابر حمله چلابیان ابتدا از خود    عکس­العمل نشان ندادند و زمانی که چلابیان به نزدیک ایشان رسیدند در آن محل که پنبه­زار بود و در آن آب بستند، اسبان قادر به راه رفتن در آن نبودند و در گل فرو ماندند و مرعشیان نیز فرصت را غنیمت شمرده و به سوی آنان تیراندازی کرده و درگیر شدند.» (مرعشی، 1363: 348- 349؛ خواندمیر، 1336: 3/ 339) کیاافراسیاب و سه پسر او در اولین لحظات کشته شدند و تعداد کمی از چلابیان جان بدر برده و به آمل گریختند. (مرعشی،1363: 350؛ خواندمیر، 1336: 3/ 340)

این جنگ را به نام همان محل که کشت­زار آن زن روستایی بود، به نام (جلالک مار پرچین) یعنی پرچین مادر جلالک می­خوانند و پیروزی مرعشیان در این جنگ نقطه­ي آغاز حکومت ایشان بر مازندران است و او آمل را مرکز حکومت خود قرار داد. (همان)

سرنوشت چلابیان

باقیمانده­ی چلابیان از جنگ جلالک مار پرچین، به آمل گریخته و از آنجا به چلاو رفتند. تنها پسر باقیمانده­ی کیاافراسیاب، یعنی اسکندر شیخی که وجه تسمیه او به لقب شیخی، به واسطه گرایش پدرش به درویشی و شیخیه بوده است، به همراه تعدادی از فرزندزادگان خردسال او در چلاو مانده بودند. اغلب تواریخ می­گویند که ایشان بلافاصله از چلاو گریختند. (آملی، 1348: 201؛ خواندمیر، 1336: 3/ 339؛ مرعشی، 1363: 351- 352) ولی مؤلف روضه­الصفا می­گوید: «اتباع کیاافراسیاب چندگاه جلکاء چلاو را از ملازمان سید صیانت نمودند و عاقبت از آنجا رفتند. به جز فیروزکوه در تحت تصرف ایشان نماند و امیراسکندر شیخی پسر افراسیاب به خراسان درآمد.» (میرخواند، 1336 : 5/ 599)

مؤلف روضه­الصفا می­افزاید: «فیروزکوه تحت تصرف چلابیان بود (همان) در حالی که فیروزکوه به نقل سید ظهیرالدین تا زمانی که به دست مرعشیان تسخیر شد، تحت حکومت کیاجلا متمير بود». (مرعشی،1348 : 338)

کیااسکندر شیخی به همراه بقایای چلاویان از چلاو گریخته به سوی کوهستان آمل و لارجان رفتند، بدان امید که کیاحسن کیای ضماندار شوهر عمه او و حاکم لارجان، ایشان را بپذیرد. به نظر می­رسد آنان مورد توجه کیاحسن قرار نگرفته­اند و به ناچار به رستمدار نزد ملوک گاوباره رفتند. ملک قباد ایشان را پذیرفت و دوده «خزک» و «تسنِک» را به آنان واگذاشت. اما در بهار ایشان به لحاظ کمی معیشت، آنجا را ترک کرده و عزم شیراز و دربار سلاطین آل مظفر نمودند و سپس به خراسان و هرات رفته و در آنجا ساکن شدند. (خواندمیر، 1336: 3/ 339- 340) کیا افراسیاب چلابی در 27 محرم سال 750 هـ.ق با قتل ملک فخرالدوله حسن باوندی به جای وی نشست و حکومت مـازندران را بـه دست گـرفت و در سال 760 هـ.ق پس از ده سـال

حکومت در جنگ با سید قوام­الدین مرعشی به قتل رسید.

نتیجه

کیاافراسیاب چلابی که سپهسالار آخرین پادشاه باوندی بود با سودای حکومت،  در 27 محرم سال 750 هـ.ق با قتل ملک فخرالدوله حسن به جای وی نشست و حکومت مازندران را به دست گرفت.وی طی چند سال با کشمکش های فراوان با حکام مناطق مختلف مازندران و چیرگی بر اغلب آنان بالاخره در سال 760 هـ.ق پس از ده سال حکومت نتوانست در برابر قدرت رو به افزایش مرعشیان وپیروان آن مقابله نموده و در جنگ با سید قوام­الدین مرعشی به قتل رسید.

کتابنامه

1- آملی، اولیاءالله. 1348. تاریخ رویان. تصحیح دکتر منوچهر ستوده. تهران. بنیاد فرهنگ ایران

2- اصطخری، ابوسحاق ابراهیم.1368. المسالک و الممالک فی التاریخ و الجغرافیا. تهران. انتشارات علمی فرهنگی

3- اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان. 1373. التدوین فی احوال الجبال شروین. تهران. انتشارات فکر روز

4- خواندمیر. 1336. تاریخ حبیب السیر. ج 2. تهران. انتشارات خیام

5- دهخدا، علی اکبر. 1345 لغت­نامه دهخدا. تهران. انتشارات دانشگاه تهران

6- رابینو، یاسنت لویی. 1336. سفرنامه­ی مازندران و استرآباد. تهران. بنگاه ترجمه و نشر کتاب

7- شیخ علی گیلانی. 1352. تاریخ مازندران. انتشارات بنیاد فرهنگ ایران

8- مرعشی، سید ظهیرالدین.1363. تاریخ طبرستان و رویان. تهران. نشر گسترده

9- مرعشی، میرتیمور. 1364.تاریخ خاندان مرعشی. تهران. انتشارات اطلاعات

10- معین، محمد. 1343.لغت­نامه معین. تهران. انتشارات امیرکبیر

11- میرخواند. 1336. روضه الصفا. ج 5 و ج 6 . تهران. انتشارات خیام

12- مهجوری، اسماعیل. 1381. تاریخ مازندران. تهران. انتشارات توس

13- يزدي، شرف­الدين علي. 1336. ظفرنامه. تهران. انتشارات امير كبير

پی نوشت ها

1ـ بیست کیلومتری ایوانکی در دماوند.

2ـ میان جغرافیانویسان در محل آن اختلاف است ولی بيشتر آن­ها رستمدار را با رویان یکی دانسته­اند فرمانروایان رستمدار را استندار می­گفتند. (اعتمادالسلطنه،1373: 1351)

3- دهی از دهستان ناییج شهرستان نور احتمالاً هم اکنون روستایی در 11 کیلومتری آمل باشد. (اعتمادالسلطنه، 1373، 3929)

4ـ از بلوک هشتگانه آمل.

5ـ شهری بین راه آمل به ساری، برای رسیدن به ساری ابتدا از «توجی» و سپس از «چَمنو» می­گذشتند. (اصطخری، 1368: 175)

Both comments and pings are currently closed.