علویان تبرستان/ محمدبن زید علوی

یکشنبه, اکتبر 6, 2013 6:19
ارسال شده در قسمت : تاریخ
دیدگاه‌ها خاموش

علویان تبرستان

محمدبن زید علوی

سیدرحیم موسوی ساروی

مقدمه

اعتراض و نافرمانی‌ همگانی در بخش‌های غربی تبرستان به روی کار آمدن حکومت علویان منجر شد. با دعوت مردم که با راهنمایی و پیشنهاد «محمدبن ابراهیم» علویِ ساکن تبرستان انجام پذیرفت، «حسن‌بن زید» نخستین دولت شیعی در منطقۀ خاورمیانه را توانست تأسیس نماید. «داعی کبیر» پس از جنگ و گریزهای بسیار بر کل تبرستان مسلط شد و حاکمان خاندان طاهری را کنار زد. حکومت بیست سالۀ سیدحسن بر تبرستان با فراز و نشیب‌های فراوانی رو‌به‌رو بود. دشمنان داخلی و خارجی بسیاری پیش روی حاکمیت نوپای علویان قرار داشت. از طرفی هنوز طاهریان از دست‌یابی دوباره بر تبرستان ناامید نشده بودند و از دیگر سوی سپاهیان خلیفه «المعتزبالله» به سرداری «موسی‌بن بغا» و «مفلح» به سوی تبرستان گسیل شدند. چندی پس از آن نیز یعقوب لیث بنیانگذار سلسلۀ صفاریان عزم فتح این دیار کرد. با این‌همه حکومت حسن‌بن زید از رمضان سال 250 هـ.ق آغاز شد و تا رجب سال 270 هـ.ق که درگذشت، ادامه یافت. او پیش از درگذشت وصیت کرد تا برادرش «محمد‌بن زید» جانشین شود. در این گفتار چگونگی به حکومت رسیدن محمد‌بن زید و وقایع دورۀ شانزده سالۀ حضورش در امارت تبرستان را بر اساس منابع دست اول مورد بحث و بررسی قرار خواهیم داد.

***این نوشته در سال1391به شکل کتاب در مجموعه بزرگ شناخت نامه مازندران منتشر شده است.بهره گیری دانشجویان ومحققان با ذکر منبع اصلی بلامانع است.هرگونه استفاده نابجا پیگرد قانونی دارد.


معرفی اجمالی

دربارۀ محل تولد و زندگی محمد‌بن زید مستنداتی وجود ندارد. «ابوالفرج اصفهانی»(284- 356 هـ.ق) نسب او را این‌گونه نوشته است:«محمدبن‌ زیدبن محمدبن اسماعیل‌بن الحسن‌بن زیدبن الحسن‌بن علی‌بن ابی‌طالب(ع) و هوالمعروف بالدّاعی، صاحب طبرستان» (1389: 911).

«کیاء گیلانی»(ت976 هـ.ق) نیز همانند ابوالفرج ضمن شرح سلسله نسب یکی از سادات، به نسب او اشاره کرده است(1409 هـ.ق: 44).مورخان دربارۀ خانواده حسن‌بن زید آگاهی اندکی به ما می‌دهند. «بهاءالدین محمدبن حسن بن‌اسفندیارکاتب»(ت613هـ.ق) تنها اشاره‌ای کوتاه به «حسین‌بن زید» یکی از برادران او دارد که پس از فتح ساری به شلمبه دماوند جهت کسب بیعت بزرگان منطقۀ لاریجان و قصران و پادوسپان اعزام شد.

حسین پس از انجام این مأموریت به ناگاه در «تاریخ طبرستان» گم شده و از او سخنی به میان نمی‌آید (1366: 1/233)و در هیچ‌یک از منابع دیگر تاریخی از سرنوشتش مطلبی دیده نمی‌شود.

در فصل نخستین «تاریخ طبرستان» که ابن‌اسفندیار به چهره‌های مشهور علمی و فرهنگی و مذهبی و سیاسی تبرستان اختصاص داده است دربارۀ محمدبن زید چنین می‌نویسد: «محمدبن زیدالداعی الی‌الحق، برادر حسن‌بن زید بود. بزرگواری قدر او را اگر مجلدات کتاب سازند هم قاصر باشد»(همو، 1/94).

سپس حکایتی را از قول «ابوالقاسم کاتب بلخی» دبیر او نقل می‌کند که، با وجود خدمت به امیران بزرگ اما در هنگام انشاءنامه ها- به سبب دانایی و فصاحت و بلاغت کلام- سخنان محمدبن زید را با کلام وحیانی حضرت محمد(ص) مقایسه کرده است(همان).دیگر مورخان نیز ویژگی‌های نیکو و دینداری و شجاعت وی را ستوده‌اند(جوزجانی، 1343: 1/206).

«سیدظهیرالدین بن نصیرالدین مرعشی»(ت881 هـ.ق) در معرفی محمدبن زید او را داعی صغیر می نامد والبته می نویسد:«آنچه صحیح است آن است که داعی الصغیر حسن بن قاسم حسینی است.»سپس در بند دیگری دگر باره او را داعی صغیر می نامد!(1361: 138)

نام محمدبن زید برای بار نخست در جریان لشکرکشی «یعقوب‌بن لیث صفار» به تبرستان و اسارت جمعی از علویان به سال 260 هـ.ق مطرح شد. امیر سیستان که توانسته بود با فتح خراسان گسترۀ حاکمیتش را تا مرزهای تبرستان پیش ببرد با هم‌دستی یکی از والیان محلی توانست بر شهرهای مازندران دست یابد و پس از چهار ماه جنگ و گریز با اهالی و سپاهیان پراکندۀ حسن‌بن زید از این سرزمین خارج شود. به گزارش ابن‌اسفندیار، یعقوب در هنگام ترک تبرستان به سیستان نامه‌ای نوشت و دستور آزادی علویان دربند را صادر کرد.

با توجه به آشفتگی اوضاع و خرابی‌های فراوان که پی‌آمد لشکرکشی یعقوب لیث بود سیدحسن با سپاهیان دیلمی به سمت گرگان حرکت کرد و بر شرایط مسلط شد.در گرگان خبر رسیدن علویان آزاد شده را به او دادند که یکی از آن‌ها «ابوعبدالله محمدبن زید» برادرش بود. داعی کبیر با سپاهیان به استقبال برادر رفت.

ابن‌اسفندیار تاریخ بازگشتن محمدبن زید را در صفر سال263هـ.ق نوشته است. درواقع نمی‌دانیم از سال 260 هـ.ق که یعقوب به تبرستان حمله کرد تا زمان خروج که بنا به گفتۀ ابن‌اسفندیار چهار ماه پس از آغاز لشکرکشی بود؛ محمدبن زید چه می‌کرده است؟ بازگشت وی از سیستان و استقبال برادر چرا سه سال بعد انجام پذیرفت؟

«اولیاءالله آملی»(ت746هـ.ق) درشرح این دوره، پس از خروج یعقوب اشاره به حضور محمدبن زید می کند ودربارۀ اسارت وآزادی وی از بند یعقوب چیزی نمی نویسد.سپس با نگاهی به جنگ حسن بن زیدبا کافران در دهستان می نویسد:«محمدبن زید را درگرگان بنشاند و او درآمل بنشست تا دیلم بدسیرتی آغاز و دزدی وغارت می کردند وتا نیشابور از ایشان نا ایمن بود»(1348 :96).

به نظر می رسد که آملی برخی از حوادث که ابن اسفندیار به تفکیک نقل کرده است را درهم آمیخته است و به روشنی ماهیت این اتفاقات تبیین نشده است.شتاب رویدادهای این دوره و گوناگونی حوادث آن موجب شده است که تحلیل و بررسی آن دشوار شود.

به هر روی محمد ماه‌های صفر و ربیع‌الاول را درگرگان ماند وسپس برای دیدارمادرش به تبرستان رفت(ابن‌اسفندیار، 1366: 1/246).

نخستین مأموریت محمدبن زید

حسن بن زید که برای فرونشاندن شورش «لیث‌بن فنه» یکی از سرداران دیلمی به آمل رفته بود، محمدبن ابراهیم علوی را به حکومت گرگان منصوب کرد. در گیر و دار جنگ و گریز، نامۀ محمد به دستش رسید که از نافرمانی و عصیان سپاهیان دیلمی در گرگان نوشته بود. او برادرش محمد بن زید را به گرگان فرستاد.(همان)

محمدبن‌ زیدکه به گرگان رسید، اوضاع شهر بسیار آشفته بود.یکی از فرماندهان دیلمی که «دکیه» نام داشت با افراد تحت فرمانش به خراسان گریخت و به سردار آل طاهر «شاری» پناه برد. شاری با گزارش دکیه از وضعیت گرگان آگاه شد و به طرف آن شهر به راه افتاد. بازماندۀ سپاه دیلمی نیز با خبر آمدن شاری به او پیوستند. محمدبن ابراهیم و محمدبن زید به ناچار گرگان را رها کرده و به آمل بازگشتند. حسن بن زید بی درنگ پس از سرکوب شورش لیث بن فنه در منطقه ی لاریجان به طرف گرگان رفت. شاری با نزدیک شدن سپاه داعی کبیر به خراسان گریخت. حسن پس از ورود به گرگان دریافت که شهر غارت شده است وبسیاری از مردم در این هجوم جان باخته اند. نا امنی، فساد و راهزنی دیلمیان در آن منطقه موجب شد تا بسیاری از آنان دستگیر و به سختی مجازات شوند.تعدادی از دیلمیان که از بیم مجازات سید حسن گریخته بودند به «اسپهبد رستم باوندی» پناهنده شدند. او که در بیعت علویان بود همواره درپی فرصتی می گشت تا برای حکومت داعی کبیر مشکلاتی پدید آورد. اندک زمانی نگذشت که اسپهبد نامه ای دروغین به «قاسم بن علی علوی» حاکم قومس فرستاد و خبر هجومی را از ناحیه خراسان داد. پس از آن به ناگاه به او حمله کرد و سید قاسم را به شاه دژ هزار جریب زندانی کرد تا او در حبس درگذشت.پس از آن رستم به حاکم نیشابور نامه ای نوشت و او را به همکاری در جهت نابودی داعی کبیر دعوت کرد. از آن سو حسن بن زید سپاهیانی را برای مقابله با اسپهبد رستم به فرماندهی محمدبن زیدآماده کرد. با درگذشت محمدبن ابراهیم سپاهیان او نیز به لشکر اعزامی به کوهستان باوندیان پیوستند (همو،1/247-1/248).

محمد و لشکریانش هنوز یک منزل راه را نپیموده بودند که حسن‌بن زید دستور بازگشت داد چراکه والی نیشابور «احمدبن عبدالله خجستانی» گرگان را با سپاهیانش در اختیار گرفته بود. حسن به تمیشه عقب نشست و در محاصره قرار گرفت. محمد بن زید با سپاهیانش به «جوهینه»که رسید خبر محاصره داعی کبیر و کشته شدن افرادش را شنید.از آن سو «سید حسن عقیقی» از یاران نزدیک داعی و حاکم ساری به گمان کشته شدن حسن بن زید از مردم برای خود بیعت گرفت.با رسیدن فرستادۀ داعی به ساری، عقیقی گریخت و به اسپهبد رستم پناه برد. پس از آن اسپهبد به همراه عقیقی به استرآباد رفت. پس از خروج خجستانی از گرگان مردم این شهر که از ستم های فراوان او آزرده بودند به عقیقی روی آوردند و با او بیعت کردند. داعی کبیر ومحمد بن زید با سرعت شبانه به استرآباد حمله بردند. اسپهبد رستم غافلگیر شد و با پای پیاده به کوهستان ها گریخت.سپاه علوی بدون توقف به سوی گرگان به راه افتاد. در آخرین لحظات عقیقی به بیابان های اطراف فرار کرد. محمدبن زید او را تعقیب و سرانجام دستگیر کرد ونزد داعی کبیر برد (همو،1/248-1/249).

آملی این اتفاق را به شکل دیگری نقل کرده است:«سید حسن عقیقی که نایب داعی بود، به ساری برای خود از مردم [بیعت]بستاند و از داعی بترسید و با اسپهبد پیوست.محمد بن زید از گرگان بیامد و با سیدحسن جنگ کرد. سیدحسن عقیقی را دست [گیر]کرده، به آمل پیش داعی فرستاد»(1348 :96-97). مرعشی نیز همانند آملی این حادثه را بدون اشاره به جنگ داعی و خجستانی نقل کرده است (1361 :137).

بنا به نوشتۀ«ملا شیخعلی گیلانی»(ت1044هـ.ق) پس از خروج یعقوب از تبرستان، حسن بن زید با کفار در منطقۀگرگان درگیر شد و با نابودی آنان در راه بازگشت سیدحسن عقیقی را به حکومت گرگان منصوب کرد.عقیقی چندی بعد با داعی مخالفت کرد.حسن برادرش را به مقابله فرستاد که به شکست و دستگیر عقیقی انجامید.پس از این واقعه داعی کبیر، محمد را به حکومت گرگان منصوب کرد (1352 :66).

پس از آن محمد بن زید دگر بار با سپاهیانش به طرف کوهستان‌های اسپهبد رستم اعزام شد. اسپهبد که یارای مقاومت نداشت آواره شد و امان خواست.پس از تسلیم اسپهبد و قرار به تأدیۀ خراج، محمدبن زید فرمان حکومت گرگان را از برادر دریافت کرد.

حسن‌بن زید در سال 269 هـ.ق به بیماری مبتلا شد و در زمان بیماری چون فرزند پسر نداشت از سراسر تبرستان برای برادرش محمدبن زید بیعت گرفت تا جانشینش باشد. وی روز دوشنبه سوم رجب سال 270 هـ.ق درگذشت.

درگیری‌های جانشینی

پس از درگذشت حسن‌بن زید به سال 270هـ.ق همسر دخترش «ابوالحسین احمدبن محمدبن ابراهیم» در آمل به تخت نشست و مدعی جانشینی داعی کبیر شد. وی با برگزیدن لقب‌القائم توانست با یاری سپاهیان و حکام ولایات برای خود بیعت بگیرد.اسپهبد رستم و پادوسپان و سرداران به او پیوستند.

محمدبن زید با شنیدن خبر درگذشت برادر با سپاهیانش از گرگان حرکت کرد اما در میانۀ راه سپاهیانش که پنهانی با ابوالحسین احمد بیعت کرده بودند او را تنها گذاشتند و به گرگان بازگشتند. محمد نیز به گرگان بازگشت اما او را به درون شهر راه ندادند او به ناچار به روستایی به نام «زوین» رفت و اقامت گزید. «رافع‌بن هرثمه» حاکم نیشابور از خراسان به طرف گرگان رفت و به کمک او محمد توانست بر گرگان تسلط یابد.

از آن سوی ابوالحسین احمد نتوانست رضایت عمومی مردم تبرستان را جلب نماید. چراکه برای تأمین هزینه های سپاه،خراج سنگین بر مردم تحمیل کرد و عوامل او ستم بسیار کردند. نامه‌های پنهانی مردم تبرستان به محمدبن زید موجب شد تا وی به همراه سپاهیانش روز چهارشنبه بیست و پنجم جمادی‌الاولی سال 271 هـ.ق به ساری لشکرکشی نماید. ابوالحسین احمد آن‌جا را رها کرد و به طرف آمل عقب نشست. پس از آن به چالوس رفت تا به همراه سرداران دیلمی «لیشام» و «نعمان» به سرزمین دیلم بروند.

چند روز پس از آن محمد به آمل وارد شد و بی‌درنگ به روستای «بنفش» و از آن‌جا یک‌سره به چالوس رفت و ابوالحسین احمد و یاران دیلمی‌اش را دستگیر کرد و به آمل بازگشت و به تخت نشست. مدت حاکمیت ابوالحسین احمد را ده ماه نوشته‌اند(ابن اسفندیار،1366: 1/249-1/251). محمدبن زید پس از محاکمه ابوالحسین احمد و یارانش، آن‌ها را به ساری فرستاد. به گزارش مورخان از سرنوشت آن‌ها اطلاعی در دست نیست. چنانچه ابن اسفندیار می نویسد:«هردو را بساری فرستاد هرگز کسی ایشان را بازندید،گفتند براه هلاک کردند»(همو،1/251).

داعی محمد پس از تسلط بر تبرستان به منطقه ی اسپهبد رستم لشکر کشید.اسپهبد به نیشابور نزد عمرولیث پناه برد. با وساطت عمرو، محمد بن زید اسپهبد را بخشید و مقرر شد تا خراج عقب افتاده را ادا کرده و سپاهی نداشته باشد. پس از آن محمد به گرگان رفت و مرکز حکومتش را آن شهر قرار داد (همو،1/252).

جنگ با حاکم ری ـ نخستین رویارویی با رافع‌بن هرثمه

در ماه ربیع‌الاول سال 272 هـ.ق محمدبن زید به قصد فتح «ری» سپاهیانش را از راه دامغان و سمنان به طرف ری حرکت داد. شهر ری تحت حاکمیت شخصی به نام «اساتکین» ترک بود. در نزدیکی ری محلی به نام «وهراوان» جنگ درگرفت. محمد در این جنگ شکست سختی خورد و از راه لاریجان به آمل رفت. افرادی را به دیلمان فرستاد تا سپاهی کمکی را گردآورند. در راه گرگان به تمیشه رسید که خبر آوردند رافع‌بن هرثمه امیر قدرتمند خراسان، گرگان را در اختیار گرفته است. داعی در تمیشه به انتظار قوای کمکی ماند تا این‌که رافع به جهت آشوب‌های خراسان ناگزیر به نیشابور بازگشت و امیر محمد علوی به تخت‌گاه خود گرگان وارد شد (همان).

برگزیدن جانشین

محمدبن زید چند ماه پس از استقرار در گرگان، به آمل رفت و فرزندش «زیدبن محمد» را جانشین خود اعلام کرد. دستور داد تا بر سر منابر و خطبه‌ها نام زید رسماً به عنوان جانشین اعلام شود. از بزرگان و سرداران برای زید بیعت گرفت و دستور داد تا در سکه‌ها نام زید را کنار نامش بیاورند (همان).

جنگ‌های محمدبن زید با رافع‌بن هرثمه و اسپهبدرستم

داعی محمد پس از تعیین جانشین تصمیم گرفت تا حکومت اسپهبدرستم را که بر او گمان بد می‌برد، نابود سازد. به همین منظور قلمروی او را تصرف کرد. رستم‌ به رافع‌بن هرثمه پناه برد. محمد مدت هفت ماه آن منطقه را تحت اشغال داشت تا این‌که رافع با سپاهیانش به گرگان نزدیک شد. محمد که یارای مقابله با او را نداشت شش ماه تحت محاصره درآمد. پس از آن به آمل عقب‌ نشست و رافع و اسپهبد شهر به شهر او را تعقیب کردند. محمدبن زید از آمل، به کجور و از آن منطقه به دیلمان رفت. سراسر تبرستان تحت حاکمیت رافع و اسپهبدرستم و یارانشان درآمد. «جستان بن وهسودان» امیر دیلمان نیز به هواداری محمدبن زید درگیر جنگ شد. اما اتحاد این دو نیز کاری از پیش نبرد. رافع به متصرفات جستان حمله برد و منطقه طالقان را درنوردید. پس از تخریب بسیار در نهایت دو طرف صلح کردند. جستان عهد کرد محمدبن زید را یاری نکند و البته او راتسلیم نیز ننماید. پس از عقد این قرارداد رافع‌بن هرثمه به قزوین رفت. محمدبن زید با سپاهیانش به چالوس رفت ولی نتوانست حریف اسپهبدرستم و محمدبن هارون جانشین رافع شود، ناگزیر به گیلان بازگشت.

به گزارش مورخان عوامل رافع در این مدت ستم‌های فراوانی را به مردم روا داشتند. از آن سوی «المعتضد بالله» خلیفه عباسی قاصدی نزد رافع فرستاد و از او خواست تا به خدمت برسد. رافع قاصد را دستگیر کرد. خلیفه به «احمدبن عبدالعزیز ابی دلف‌العجلی» فرمان حاکمیت عراق عجم داد و به جنگ رافع اعزام کرد. رافع از تبرستان درخواست کمک کرد. اسپهبد رستم و دیگر یاران رافع به یاری‌اش شتافتند اما رافع به سختی شکست خورد و با برجای گذاشتن تلفات بسیار سنگین از مسیر «ویمه» به تبرستان وارد شد. آن هنگام که رافع به مهراوان رسید از حکم خلیفه به عمرولیث برای حکومت خراسان آگاه شد. فرستاده‌ای به گیلان اعزام کرد و از محمدبن زید خواست به حاکمیت تبرستان بازگردد به این شرط که حکومت گرگان را به او واگذارد. داعی محمد به آمل بازگشت و رافع به گرگان رفت. اندکی نگذشت که رافع خبر درگذشت احمدبن عبدالعزیز حاکم خلیفه بر ری را دریافت کرد و سپاهیانش را به طرف ری به راه انداخت. او با شکست فرزند احمد بر ری دست یافت تا این که خلیفه معتضد چندی بعد سپاهیانی را به سرداری فرزند خود فرستاد تا رافع شکست خورد و به گرگان بازگشت (طبری،1375 :15/6651 ؛ ابن اسفندیار،1366 :1/254).

سرنوشت رافع‌بن هرثمه و پیمان با محمدبن زید

رافع‌بن هرثمه در شهر گرگان در انتظار فرصتی مناسب بود تا حاکمیت از دست داده در خراسان را به دست بیاورد. سرداری جدا شده از عمروبن لیث صفاری او را تحریض به لشکرکشی به نیشابور کرد. رافع پیکی نزد محمدبن زید فرستاد و درخواست یاری کرد. داعی محمد با سپاهیانش از آمل به راه افتاد. مسیر راه را آهسته طی کرد تا لشکریان رافع به سمت نیشابور رهسپار شوند. رافع پس از شکست در جنگ با عمرولیث به گرگان بازگشت و بار دیگر از محمدبن زید درخواست کمک کرد. عمرو نیز از داعی محمد خواست تا به رافع یاری نرساند. محمد توجه‌ای به خواستۀ رافع نکرد و دیوارۀ دفاعی را در ساری تقویت کرد. رافع اطراف ساری لشکرگاه ساخت و اسپهبدرستم نیز به یاری‌اش آمد. با صاعقه و باران سیل‌آسا، اردوگاه رافع را سیل از بین برد و او با بر جای گذاردن تلفات و خسارت‌های بسیار به سمت استرآباد عقب‌ نشست و در نهایت پیمان صلح میان او و داعی محمد برقرار شد.

اسپهبدرستم پنهانی با عمرولیث صفاری رابطه برقرار کرد. از طرف دیگر رافع به اسپهبد پیام فرستاد که صلح او و داعی محمد ظاهری است و خواستار اتحاد و دوستی شد. رستم پس از دریافت نامۀ رافع‌بن هرثمه به استرآباد رفت. آن‌جا رافع، اسپهبد رستم را دستگیر کرد و به همراه او به کوهستان رفت و تمام دارایی‌ها و اموال سرزمین باوندیان را تصرف کرد. اسپهبدرستم در زندان رافع رمضان سال 282 هـ.ق درگذشت (همو،1/255-1/256؛ آملی،1348: 100).

محمدبن زید در همان سال مخارج سپاهیان رافع را پرداخت کرد و در ازای آن رافع پرچم سپاهیانش را سپید کرد و از شهرهای دهستان و جاجرم و گرگان برای داعی محمد بیعت گرفت. رافع چندی بعد برای فتح نیشابور به راه افتاد و از محمدبن زید درخواست کرد تا سربازان پیاده به یاری‌اش بفرستد. محمد بار دیگر سپاهیانش را به طرف گرگان راه انداخت و اعلام کرد به یاری رافع به جنگ عمرولیث می‌رود اما آن‌قدر آهسته حرکت کرد تا لشکریان رافع به طرف نیشابور راه افتادند (ابن اسفندیار،1366 :1/256). رافع نیشابور را فتح کرد و در آن‌جا (در روز 10 ربیع‌الآخر سال 283 هـ.ق) به نام محمدبن زید خطبه خواند و گفت: «خدایا دعوتگر حق را قرین صلاح بدار» (طبری، 1375: 15/6666). عمروبن لیث صفاری نیشابور را در محاصره گرفت و بالاخره در رمضان سال 283 هـ.ق نیشابور را باز پس گرفت و رافع به طرف طوس رفت. ابن اثیر هم این واقعه را این گونه ثبت کرده است :«در ماه رمضان جنگ ما بین عمرو بن لیث صفار و رافع بن هرثمه واقع و رافع منهزم شد.علت این بود که عمرو از نیشابور خارج شد و رافع خروج او را مغتنم شمرد خود وارد شهر گردید و شهر را گرفت و بنام محمد بن زید علوی خطبه خواند. عمرو از مرو بازگشت و شهر نیشابور را محاصره و فتح کرد» (1371 : 18/317).

در ماه ذی‌القعده سال 283 هـ.ق بار دیگر رافع در جنگ با عمرو شکست سختی خورد و به خوارزم فرار کرد که در آن‌جا کشته شدو عمرو نامۀ کشته شدن رافع‌بن هرثمه را به همراه انگشترش به دربار بغداد فرستاد و خطیبان بر منابر این خبر را به مردم دادند(همو، 15/6670).

ابن اسفندیار کشته شدن رافع را به دست مردم خوارزم به دلیل ظلم های پیشین او می داند (1366: 1/256).

در نهایت 4 محرم سال 284 هـ.ق فرستادۀ عمرولیث سر رافع را نزد خلیفه معتضد برد و به دستور خلیفه عباسی آن سر را نیم‌روز در سمت راست کاخ و نیم‌روز دیگر در دیگر سمت آن نصب کردند تا عبرت دیگران شود (همو، 15/6671).

به گزارش ابن‌اسفندیار پس از کشته شدن رافع‌بن هرثمه و ازمیان رفتن تهدیدات عمده در تبرستان محمدبن زید توانست بدون هیچ رقیبی بر سراسر تبرستان و گیلان حکومت نماید. «سید بکلی از همۀ جوانب فارغ بود و آوازۀ همت و مروت و علم و سخاوت و امانت و وفای او به عالم منتشر گشت و از عرب و عجم و روم و هند ملوک و اکابر بر موافقت و مواخات او رغبت نمودند و عقل و ثبات و فضل و برکات او داستان شد تا عین‌الکمال راه یافت»(1366: 1/256).

آخرین نبرد

عمرولیث پس از نابودی رافع‌بن هرثمه به فکر تسخیر ماوراء‌النهر افتاد که «امیراسماعیل بن احمد سامانی» بر آن فرمانروایی داشت. او نامه ای به خلیفه نوشت و امارت ماوراءالنهر را خواستار شد. معتضد عباسی نیز حکم آن ناحیه را برایش به نیشابور فرستاد.نامه نگاری های امیر اسماعیل و عمرو نیز نتوانست از جنگ جلوگیری کند.سرانجام طی دوجنگ مهیب سپاهیان عمرو به سختی شکست خورده و عمرولیث دستگیر و به بغداد فرستاده شد.خبر پیروزی امیر اسماعیل بر عمرولیث در ماه جمادی الاول سال 287هـ.ق به بغداد رسید وخلیفه عمرو را نکوهش کرد واسماعیل را ستود!(طبری،1375 :15/6701)

محمدبن زید علوی که در این زمان در اوج قدرت قرار داشت، در اندیشۀ فتح خراسان بود. با شنیدن سقوط عمرو و خالی بودن خراسان از مدعیان با سپاهیان جنگ آزموده خود به طرف خراسان به راه افتاد. امیر اسماعیل سامانی پیام فرستاد که بازگردد و حتی گرگان را نیز به او واگذارد اما داعی محمد نپذیرفت.طبری می نویسد:«به این پندار که قلمرو اسماعیل بن احمد ،از آنچه در ایام ولایتداری عمرولیث صفار بر خراسان بود تجاوز نمی کند وکسی او را از خراسان باز نمی دارد که عمرو اسیر شده بود و سلطان[خلیفه]عاملی آنجا نداشت»(همو،15/6707).

«جوزجانی» معتقد است که پس از پیروزی امیر اسماعیل بر عمرولیث، معتضد فرمان حکومت طخارستان و گرگان را برای او فرستاد ودستور فتح گرگان را صادر کرد.پس از این فرمان بود که جنگ میان سامانیان وعلویان درگرفت (1343: 1/206). گردیزی نیز به ارسال عهد ولواء در حکومت بر خراسان برای امیر سامانی از سوی خلیفه معتضد تأکید کرده است و جنگ با محمد بن زید را پیامد این حکم می داند (1363 :323).

امیراسماعیل، «محمدبن هارون» را به فرماندهی سپاهیان سامانی برگزید و به طرف گرگان فرستاد.محمد بن هارون سرداری بود که نخست در خدمت رافع بن هرثمه بود و تجربه جنگ در تبرستان را داشت ودر جریان لشکرکشی رافع به تبرستان حضور داشت.پس از شکست وکشته شدن رافع، محمد بن هارون به عمرولیث پیوست و پس از شکست واسارت عمرو او به امیر اسماعیل سامانی روی آورد.

محمد بن زید با سپاهیانش که بیست‌هزار تن نوشته‌اند به شتاب بر طرف لشکریان سامانی رفت و بی‌مهابا به جنگ پرداخت. با آن‌که در ابتدا پیروزی با او بود اما سپاهش به دلیل طمع در گردآوری غنیمت های جنگی پراکنده شدند و با بازگشت محمدبن هارون و سربازانش شکست خوردند. سپاه علویان با برجای نهادن تلفات سنگین وکشته شدن داعی محمد متلاشی شد. این جنگ وپیامدهای آن در دیگر منابع اصلی ومحلی بازتاب بسیاری داشته است وبیشتر کتابهای تاریخ، به آن اشاره کرده اند.

نوشته اند که محمدبن زید زخم‌های عمیقی برداشت و اندک زمانی پس از آن درگذشت و جانشینش زیدبن‌ محمد به اسارت درآمد (طبری،1375: 15/6708).

ابن اسفندیار می نویسد:«سر او برگرفتند وبیست هزار مرد منهزم شده،وپسر او ابوالحسین زیدبن محمد را گرفتند و با سر او روز آدینه پنجم شوّال سنۀ سبع و ثمانین و مأتین[287هـ.ق] ببخارا فرستاده و تن او بگرگان بی سر مدفون است معروف به گورداعی»(1366 :1/257).

آملی شرح این جنگ را همانند ابن اسفندیار می نویسد. البته چند نکته را می افزاید که قابل توجه است:«اسماعیل بن احمدسامانی،محمدبن هارون را با لشکری آراسته،از بخارا به طبرستان فرستاد وداعی محمد،در مقام غرور، به آخرین پایۀ نردبان رسیده بود. تهور وتیزی کرد وپیش لشکر باز شد. هرچند محمدبن هارون تأنی کرد، داعی تعجیل می نمود واعتماد بر آن کرد که بیست هزار مرد داشت و محمدبن هارون سه هزار. وبه نیم فرسنگی گرگان، با تنی چند معدود، خود را بر آن لشکر زد و از قلب لشکر جدا شد و به نفس خود تنها بر محمد بن هارون زد، تا عین الکمال راه یافت و اول کشته از لشکرگاه،داعی محمد بود»(1348 :102).

اگر نوشتۀ آملی را دربارۀ تعداد سربازان محمد بن هارون بپذیریم پرسش این است که محمد بن زید با وجود تجربه های بسیار در جنگ و سپاهیان بی شمار چرا دچار این خطای فاحش نظامی شد؟ محتوای نوشتۀ آملی با طبری و ابن اثیر متفاوت است که سپاه سامانیان را به سرداری محمد بن هارون بسیار بزرگ نوشته اند (1375 :15/6707 -15/6708؛1371 :19/23-19/24). از میان تاریخ نگاران «علی بن حسین مسعودی» به بزرگی و فراوانی تعداد سپاهیان علوی اشاره مستقیم کرده است ومی نویسد:«جنگی شد که در آن روزگار نظیر آن دیده نشده بود»(1374 :2/659). عقب نشستن ناگهانی محمد بن هارون به روایت مسعودی حیله بود. این تدبیر جنگی موجب شد تا لشکریان علوی خود را پیروز بپندارند وبرای گردآوری غنیمت پراکنده شوند. داعی محمد با آن که خود وتعداد اندکی از یارانش پایداری کردند اما سرنوشت جنگ تغییر کرد.

اما به هر روی گمان می رود که تعداد سپاهیان داعی با مقیاس آن روز بسیار قابل توجه بوده است. فراموش نکنیم که داعی محمد چند سال پایانی امارتش را با قدرت در منطقۀ تبرستان وگیلان حکومت کرده بود و به گفتۀ ابن اسفندیار«آوازۀ همت و مروت وعلم وسخاوت و امانت و وفای او بعالم منتشر گشت…و عقل و ثبات و فضل و برکات او داستان شد»(1366: 1/256). حال باید گفت فرمانروایی با این اوصاف چگونه با اشتباهی بزرگ نابودی خود وحکومتش را سبب می شود؟

سرنوشت علویان پس از کشته شدن محمدبن زید

محمدبن هارون پس از پیروزی در جنگ با محمدبن زید سر او را به همراه «زیدبن محمد» به دربار سامانیان فرستاد (ابن خلدون،1373 :2/546). زید تا پایان عمر در بخارا ماندگار شد. ابن اثیر تصریح کرده است که اسماعیل سامانی زید را گرامی داشت و در بخارا اقامت داد و برای او حقوقی تعیین کرد (1371 :19/24).

نوشته‌اند او سیدی فاضل و شاعر و دانا بوده است. امیراسماعیل سامانی با شنیدن برخی از شعرهای سوزناک، دستور آزادی او را صادر کرد اما او حاضر نشد بازگردد. مدتی بعد دختر حمویه‌بن علی وزیر آل سامان را به زنی گرفت. زید پس از درگذشتش در بخارا دفن شد. سه فرزند داشت به نام‌های: اسماعیل، حسن، محمد(ابن اسفندیار، 1366 :1/258).

ابن طباطبا ضمن شرح واردان به شهر بخارا به حضور زیدبن محمد اشاره دارد و می نویسد:«تنها بازماندۀ او فرزندی به نام ابومحمدحسن است.ابوالغنائم می گوید:نام وی، مهدی بوده، وبعضی گفته اند زید دو پسر به نامهای احمدرضا،ومحمد ابوعبدالله الرضا داشته است»(1372 :171).

محمدبن هارون توانست در مدت کوتاهی همۀ شهرهای تبرستان را در اختیار گیرد. امیراسماعیل سامانی پس از فتح نهایی خراسان بزرگ به تبرستان آمد.سبب حضور امیراسماعیل را نافرمانی محمدبن هارون نوشته‌اند. با حضور امیر سامانی، محمدبن هارون به دیلمان گریخت. اسماعیل سعی داشت با بذل و بخشش به مردم و خوانین محبوبیت عمومی کسب کند. املاک بسیاری از زمین‌دارانی که دولت علویان و مردم متصرف شده بودند به مالکان قدیم آن‌ها بازگرداند.این حضور منجر به حاکمیت بی‌واسطۀ حکومت سامانیان در تبرستان شد.(ابن اسفندیار،1366: 1/259)

اقدامات محمدبن زید در دوران حکومت

محمدبن زید در دوران حکومت شانزده ساله اش جنگ های بسیاری را تجربه کرد و با توجه به تلاش های فراوانش می توان دریافت که در پی گسترش دولت علویان بر سراسر ایران بوده است. اندیشه ای که پس از غلبه بر ابوالحسین احمد و بر تخت نشستن همواره تا پایان عمر همراه داعی محمد بوده است. در این دورۀ پرتلاطم به استناد نوشته های مورخان، او شش جنگ مهیب را پشت سر گذارد که در آخرین آن جان باخت و دولت علوی دچار فروپاشی شد. از ویژگی های حاکمیت داعی محمد در این شانزده سال اصلاع چندانی در دست نیست. اوضاع اداری، اقتصادی، تجاری و روابط سیاسی این دوره نیز به درستی دانسته نیست و مستندات چندانی وجود ندارد.

طبری ضمن شرح حوادث سال 282 هـ.ق نوشته است: «هم در این سال محمدبن زید علوی از طبرستان سی و دو هزار دینار نزد محمدبن ورد عطار فرستاد که میان کسان وی در بغداد و کوفه و مکه و مدینه پخش کند»(1375: 15/6661).

با توجه به محتوای نوشتۀ طبری و نقل حکایتی دربارۀ دستگیری محمدبن ورد و خواب معتضد باید گفت که هر سال این مبلغ به دست معتمدان محمدبن زید در عراق می رسیده است و نفوذ سیاسی و معنوی او در قلب خلافت عباسیان جاری بوده است.

طبری و ابن اثیر از دستگیری محمدبن ورد عطار و دستور معتضد خلیفه وقت عباسی برای آزادی اش نوشته اند.هر دو مورخ دلیل آن را سفارش امام علی (ع) به معتضد در عالم خواب نوشته اند.

چنانچه ابن اثیر می نویسد: «به او دستور داد که به محمدبن زید در تبرستان بنویسد هرچند می خواهد بفرستد و آشکار بفرستد و او هم مال را علناً تقسیم کند و با او مساعدت هم خواهد شد»(1371: 18/308).

منابع محلی در این باره گزارشی ندارند، اما ابن اسفندیار و آملی شرحی نوشته اند درباره ارسال سالیانه مبلغ سی هزار درهم سرخ جهت ساخت و مرمت آرامگاه های ائمه در شهرهای مدینه و کربلا و نجف. گفته اندپس از تخریب مقابر ائمه(ع) به دست «جعفرمتوکل» دهمین خلیفۀ عباسی، نخستین فردی که آن را ساخت، او بود(1366: 1/95؛ 1348: 100-101).

مورخان نوشته اند که دو فرد برای دعوایی نزد محمد بن زید رفتند. داعی نامشان را پرسید.یکی نامش معاویه بود ودیگری علی! فردی که معاویه بود توضیح داد که پدرش از شیعیان بود واز ترس آزار متعصبین نام او را معاویه گذاشت ودیگری پدرش ناصبی بود از بیم شیعیان نامش را علی گذارد. محمد بن زید در شگفت شد و به حق میانشان حکم کردوپس از آن معاویه را نزد خود گرامی داشت (ابن اثیر،1371 :19/25).

حکایت دیگری نیز ابن اسفندیار نقل کرده است از دیوان عطا که محمدبن زید با وجود آگاهی از نسب فردی که از دودمان یزیدبن معاویه بود به او عطایا داد و مانع آزار و آسیب او از سوی یارانش شد (1366: 1/95).

یکی از مهم ترین وقایع اواخر حکومت داعی محمد، پناهنده شدن یکی از جنگ سالاران عرب بود. «بکربن عبدالعزیزبن ابی دلف العجلی» پس از مخالفت با خلیفه معتضد و فرار از سپاهیان او به تبرستان آمد و محمدبن زید از او استقبال باشکوهی به عمل آورد.ابن اسفندیار می نویسد: «بجهت او سید محمدبن زید بذات خویش استقبال کرد و از اسب بزیر آمد» سپس از هزار بار هزار درهم هدیه به بکر و از احترام و تکریم او در آمل نوشته است. اما در نهایت گزارش کرده است که حکومت چالوس و رویان را به بکربن عبدالعزیز واگذار کرد و در راه چالوس به شهر ناتل دستور داد تا در کوزۀ فقاع او زهر ریختند و بکر درگذشت(1366 :1/ 255).طبری نیز از پناهندگی بکر به علویان تبرستان سخن گفته است اما دلیل مرگ او را بیماری می داند. وی نوشته که معتضد هزار دینار به آورنده خبر درگذشت بکر مژدگانی داد!(1375: 15/6694- 15/6693) مسعودی وفات بکربن عبدالعزیز دلفی را بدون اشاره به دلایل مرگش به سال 285هـ.ق می داند (1374 :2/665).

به درستی نمی دانیم که بکربن عبدالعزیز تا چه اندازه با خلیفه دشمن بوده است؟ با وجود آن که پدر و برادرش عامل خلیفه در عراق عجم بوده اند و در برابر رافع بن هرثمه به دستور خلیفه ایستادگی کردند. از طرف دیگر دلیل پناه آوردنش به داعی محمد نیز معلوم نیست و دلیل درگذشت وی نیز در هاله ای از ابهام قرار دارد.

ابن اثیر دربارۀ شخصیت محمدبن زید می نویسد:«محمدبن زید ادیب ودانشمند وشاعر ونیک رفتار بود.(علماء علم معانی وبیان به انتقاد او استشهاد می کنند)»(1371 :19/24).

سخن پایانی

ظهور و سقوط داعی محمدبن زید اهمیت بسیاری در سیر مطالعات تاریخ ایران دارد. چراکه با جانشینی او حکومت علویان توانست به تحکیم مبانی دولت تازه تأسیس بپردازد و بخت خود را برای گسترش در خارج از مرزهای مرسوم تبرستان بیازماید، اندیشه ای که محمدبن زید بر سر آن جان را باخت. از سویی این دولت در جهان اسلام آوازه اش از ایران گذشت و نفوذ مادی و معنوی اش در تمام سرزمین های اسلامی پدیدار شد. سقوط محمدبن زید پس از جنگی سخت در برابر سپاهیان سامانی، که در عین ناباوری اتفاق افتاد، تمام معادلات سیاسی و نظامی منطقه را به هم ریخت و دولت نوظهور سامانیان را در وضعیت درخشانی قرار داد. آن ها توانستند مدعی حاکمیت بر بخش های وسیعی از سرزمین های شرقی خلافت با تأیید و اذن خلفای عباسی بشوند. دولتی برآمده از ماوراءالنهر که به واقع در بارۀ ثبات آن تا پیش از این وقایع، تردید جدی وجود داشت. کشته شدن داعی محمد تلاش های چندین ساله علویان و مردم تبرستان را برای به وجود آوردن اسلام شیعی و مدل سازی حکومتی اسلامی متفاوت از اندیشه خلفا بر باد داد. البته با سیاست های مردم گرایانه عاملان سامانی به طور موقت مطالبات مردم به فراموشی سپرده شد اما به طور قطع نفوذ معنوی و قدرت پنهانی علویان همواره پابرجا بود چراکه با تکیه بر همین بازخوردهای عمومی علویان توانستند در سال 301 هـ.ق بار دیگر حکومت را در دست گرفته و آن را احیاء نمایند.

از میان رفتن حکومت علوی و کشته شدن محمدبن زید در جهان اسلام به آن اندازه اهمیت داشت که بیشتر مورخان کهن درباره آن نوشته اند. بزرگانی چون: طبری، ابن اثیر، ابن خلدون، اشعری، مسعودی، گردیزدی،جوزجانی و…حذف دولت مستقل علوی که به دربار بغداد هیچگونه وابستگی نداشت و مدعی جانشینی پیامبر(ص) از راه قیام و اسلام شیعی بود، دست آورد بزرگی برای دولت سامانیان بود و آنها را در نظر دربار خلفای بغداد بسیار بزرگ جلوه داد وموجب شد تا سامانیان به قدرتمندترین دولت اسلامی در سرزمین های شرقی بدل شوند.

کتابنامه

1- آملی،اولیاءالله.1348.تاریخ رویان.تصحیح منوچهرستوده.تهران:انتشارات بنیادفرهنگ ایران

2- ابن اثیر،عزالدین علی.1371.الکامل فی التاریخ.ترجمه ابوالقاسم حالت وعباس خلیلی.تهران:مؤسسه مطبوعاتی علمی

3- ابن اسفندیار،بهاء الدین حسن.1366.تاریخ طبرستان.تصحیح عباس اقبال.تهران:انتشارات پدیده خاور

4 – ابن خلدون،عبدالرحمان بن محمد.1373.العبر:تاریخ ابن خلدون.ترجمه محمدپروین گنابادی وعبدالمحمدآیتی.تهران:انتشارات موسسه مطالعات وتحقیقات فرهنگی

5- ابن طباطبا،ابراهیم بن ناصر .1372.مهاجران آل ابوطالب.ترجمه محمد رضاعطایی.مشهد:انتشارات آستان قدس رضوی

6- اشعری،ابوالحسن علی بن اسماعیل.1362.مقالات الاسلامیین واختلاف المصلین.ترجمه محسن مؤیدی.تهران:انتشارات امیرکبیر

7- اصفهانی،ابوالفرج.1389.مقاتل الطالبیین.جلد اول.ترجمۀ بهراد جعفری.تهران:نشر جعفری راد

8- جوزجانی،ابوعمرو عثمان‌بن‌ سراج‌الدین‌ محمد.1343.طبقات ناصری.تصحیح عبدالحی حبیبی.تهران:دنیای کتاب

9- طبری،محمد بن جریر.1375.تاریخ الملوک والامم(تاریخ طبری).ترجمه ابوالقاسم پاینده.چاپ پنجم.تهران:انتشارات اساطیر

10-کیاءگیلانی،سید احمد بن عبدالرحمان.1409ق.سراج الانساب.تحقیق سیدمهدی رجایی.قم :کتابخانه آیت الله مرعشی

11- گردیزی،ابوسعیدبن ضحاک بن محمود.1363.زین الاخبار. تصحیح عبدالحی حبیبی.تهران:انتشارات دنیای کتاب

12-گیلانی،ملاشیخعلی.1352.تاریخ مازندران.تصحیح منوچهرستوده.تهران: انتشارات بنیادفرهنگ ایران

13- مرعشی،میرظهیرالدین.1361.تاریخ طبرستان ورویان ومازندران.به کوشش محمد حسین تسبیحی.تهران:انتشارات شرق

14- مسعودی،علی بن حسین.1374.مروج الذهب ومعادن الجوهر.ترجمه ابو القاسم پاينده. تهران: انتشارات علمی و فرهنگی

Both comments and pings are currently closed.